محمد بن علي بن نعمان صيرفي كوفي (مؤمن طاق)
محمد بن علي بن نعمان، ابوجعفر، كوفي صيرفي معروف به احول و ملقب به مؤمن طاق
يكي از ثقات [1] و برجستگان اصحاب امام صادق (ع) [2] است [3] كه لقب مؤمن طاق دارد [4] ؛ چون در طاق المحامل كوفه دكاني داشته؛ نه آن چنان كه صاحب قاموس و تاج اللغة گفته اند كه طاق قلعه اي در طبرستان بوده و محمد بن نعمان در آن جا سكونت داشته [5] ، كه اين اشتباه است.
در زمان محمد بن نعمان پول قلبي پيدا شده بود كه اكثر مردم تشخيص نمي دادند، مؤمن طاق قلب و سالم را از يكديگر تشيخيص مي داد و از هم جدا مي كرد، لهذا دشمنان وي و بدخواهان مذهب جعفري، او را شيطان طاق مي خواندند. [6] .
مؤمن طاق نيز، مانند هشام بن حكم، در علم كلام قدرتي تمام داشت، و از متكلمان عصر خويش محسوب مي گشت [7] ، و امام صادق (ع) در اين زمينه او را ستوده بود. [8] .
او مصنفات بسياري، مانند: كتاب الاحتجاج در امامت اميرالمؤمنين (ع) و كتاب رد بر
[ صفحه 300]
معتزله در امامت مفضول، و كتابي در امر طلحه و زبير و عايشه [9] ، و كتابي در رد خوارج و مناظراتش با آنان، و كتابي در مجالس وي با ابوحنيفه و فرقه مرجئه دارد. [10] .
او كتابي نيز به نام «افعل لا تفعل» دارد كه مرحوم ثقه الاسلام آقاي حاج شيخ آقا بزرگ تهراني، قدس سره، در الذريعه، فرموده: «كتاب افعل لا تفعل لا بي جعفر محمد بن علي بن النعمان بن ابي طريفة البجلي الاحول الصيرفي الاحول الصيرفي الملقب بمؤمن الطاق يروي عن الامام ابي عبدالله الصادق عليه السلام و هو احد الاربعة الذين هم احب الناس اليه احياءا و امواتا. قال النجاشي: رايت هذا الكتاب عند احمد بن ابي عبدالله الحسين عبيدالله بن الغضائري و هو كتاب كبير حسن»، صاحب كتاب افعل لا تعفل، ابوجعفر محمد بن علي بن نعمان احول صيرفي است كه ملقب به مؤمن طاق است، و از امام صادق (ع) روايت مي كند، و او جزء چهار نفري است كه، مرده و زنده ايشان، محبوب ترين مردم نزد امام جعفر صادق (ع) بوده. نجاشي گفته: من آن كتاب را نزد ابن غضائري ديده ام، و آن كتاب بزرگ و خوبي است. [11] .
مؤمن طاق مناظرات و مباحثاتي با مخالفين داشته كه ما بعضي از آن ها را ذكر مي كنيم:
پاورقي
[1] رجال الطوسي، ص 359.
[2] رجال الطوسي، ص 302.
[3] مؤمن طاق از اصحاب امام كاظم (ع) نيز شمرده شده است (رجال الطوسي، ص 359 - خلاصه، علامه حلي، ص 67).
[4] رجال نجاشي، ص 228.
[5] تاج العروس، مجلد 6، ص 428 و قاموس اللغه، باب القاف، فصل الطاء.
[6] اختصاص، شيخ مفيد، ص 204 - رجال كشي، ص 163 - رجال نجاشي، ص 228 - خلاصه، علامه حلي، ص 67 - بحارالانوار، ج 47، ص 394.
[7] فهرست ابن النديم، ص 250.
[8] اختصاص، ص 204 - بحارالانوار، ج 47، ص 394.
[9] فهرست ابن النديم، ص 250.
[10] رجال نجاشي، ص 228.
[11] الذريعه، ج 2، ص 261.
نماذج من الفهم الخاطئ
1 ـ عن عبدالمؤمن الأنصاري، قال: قلت لأبي عبدالله(عليه السلام): إنّ قوماً يروون عن رسول الله(صلي الله عليه وآله)، قال: «اختلاف اُمّتي رحمة، فقال: «صدقوا»، فقلت: إن كان اختلافهم رحمة فاجتماعهم عذاب! فقال: «ليس حيث تذهب وذهبوا، إنّما أراد، قول الله عزّ وجل: (فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة) الآية. فأمرهم أن ينفروا الي رسول الله(صلي الله عليه وآله) فيتعلّموا، ثم يرجعوا الي قومهم فيعلّموهم، إنّما أراد اختلافهم من البلدان لا اختلافاً في دين الله، إنّما الدين واحد، إنّما الدين واحد» [1] .
2 ـ عن اسماعيل بن مخلّد السراج، قال: خرجت هذه الرسالة من أبي عبدالله(عليه السلام)الي أصحابه وذكر الرسالة، الي أن قال: «وقد عهد إليهم رسول الله(صلي الله عليه وآله) قبل موته فقالوا: نحن بعد ما قبض الله عزّ وجل رسوله(صلي الله عليه وآله)، يسعنا أن نأخذ بما اجتمع عليه رأي الناس بعد قبض الله رسوله(صلي الله عليه وآله)، وبعد عهده الذي عَهده إلينا وأمرنا به، مخالفاً لله ولرسوله، فما أحد اجرأ علي الله ولا أبين ضلالة ممّن أخذ بذلك وزعم أن ذلك يسعه» الي أن قال:
«وكما أنه لم يكن لأحد من الناس مع محمد(صلي الله عليه وآله) أن يأخذ بهواه ولا رأيه ولا مقاييسه خلافاً لأمر محمد(صلي الله عليه وآله)، كذلك لم يكن لأحد بعد محمد(صلي الله عليه وآله) أن يأخذ بهواه ولا رأيه ولا مقاييسه»، ثم قال: «واتبعوا آثار رسول الله وسنّته فخذوا بها ولا تتّبعوا أهواءكم ورأيكم، فإنّ أضلّ الناس عند الله من اتّبع هواه ورأيه بغير هديً من الله».
[ صفحه 240]
وقال: «أيّتها العصابة، عليكم بآثار رسول الله(صلي الله عليه وآله) وسنّته، وآثار الأئمة الهداة من أهل بيت رسول الله(صلي الله عليه وآله) من بعده وسنتهم، فإنّه من أخذ بذلك فقد اهتدي ومن ترك ذلك ورغب عنه ضلّ..». وذكر الرسالة بطولها [2] .
پاورقي
[1] معاني الأخبار: 157 / 1 في معني قوله اختلاف اُمّتي رحمة، والاية في التوبة: 122.
[2] روضة الكافي: 8 / 2، كتاب الروضة، رسالة أبي عبدالله، ح 1.
الامام الصادق في أرض الغدير
عن حسان الجمال قال: حملت أباعبدالله (عليه السلام) من المدينة الي مكة، فلما انتهينا الي مسجد الغدير نظر في ميسرة المسجد فقال: ذاك موضع قدم رسول الله (صلي الله عليه و آله) حيث قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» ثم نظر في الجانب الآخر: فقال: هذا موضع فسطاط أبي فلان و فلان و سالم - مولي أبي حذيفة - و أبي عبيدة بن الجراح، فلما أن رأوه رافعا يده قال بعضهم: أنظروا الي عينيه تدوران كأنهما عين مجنون!!
فنزل جبرئيل بهذه الآية: «و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بأبصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون - و ما هو الا ذكر للعالمين» [1] .
ثم قال: يا حسان لو لا انك جمالي لما حدثتك بهذا الحديث [2] .
[ صفحه 275]
پاورقي
[1] سورة القلم آية 51 و 52.
[2] التهذيب: ج 3 ص 263 ح 746.
علي بن يقطين
علي بن يقطين بن موسي كوفي بغدادي از راويان امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام است. مقام والا و بزرگواري و امانتداري او بسيار معروف است. وي وزير هارون الرشيد بود و قضاياي او با هارون در تاريخ كاملا مشخص است.
وي به خاطر امانت داري و بزرگواري اش بسيار مورد تعريف و تمجيد بود، و از ناحيه ي معصومين عليهم السلام به وي بشارت حسن عاقبت و بهشت برين داده شد، چنان كه حضرت كاظم عليه السلام مي فرمايد: «من براي علي بن يقطين ضمانت نموده ام كه آتش دوزخ به او نرسد و اهل بهشت باشد.» و در سخن ديگري نقل شده كه هنگامي كه علي بن يقطين وارد مجلس امام كاظم عليه السلام شد، امام عليه السلام فرمود: «هر كه دوست دارد يكي از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله را ببيند به كسي كه وارد مي شود بنگرد. پس يكي از اصحاب گفت: با اين توصيف او بايد اهل بهشت باشد. امام كاظم عليه السلام فرمود: «من شهادت مي دهم كه او اهل بهشت است.» و در سخن ديگري نيز فرمود: «از سعادت علي بن يقطين اين است كه من او را در عرفات ياد نمودم.» و يا فرمود: «من از خداي خود خواستم كه او را به من ببخشد و خداوند او را به من بخشيد.» و يا فرمود: «علي بن يقطين محبت و مال خود را به ما بخشيد از اين رو سزاوار رحمت الهي گشت.»
اين گونه احاديث درباره ي علي بن يقطين فراوان است، زيرا اعمال نيك و خدمات علي
[ صفحه 473]
بن يقطين به اهل بيت عليهم السلام و برآوردن حاجات دوستان آنان فراوان و بي شمار بود. او در هر سال عده اي را از طرف خود به حج مي فرستاد و بعضي از سال ها سيصد نفر از طرف او به حج مي رفتند و لبيك مي گفتند، حتي به عده اي مانند كاهلي و عبدالرحمان بن حجاج و افراد ديگر حدود بيست هزار درهم و به بعضي ده هزار درهم براي به جا آوردن حج اجرت مي داد و كمترين اجرتش هزار درهم بود.
او در هر سال اموال [زيادي] را براي موسي بن جعفر عليهماالسلام مي فرستاد كه مبلغ آن به يكصدهزار تا سيصد هزار درهم مي رسيد و موسي بن جعفر عليه السلام با آن اموال سه و يا چهار نفر از فرزندان خود را كه يكي از آنان امام رضا عليه السلام بود تزويج نمود. و علي بن يقطين به آن حضرت نوشت: «من اختيار مهر آنان را به شما واگذار نمودم.» سپس سه هزار دينار براي وليمه ي آنان فرستاد و در يك نوبت سيزده هزار دينار براي موسي بن جعفر عليه السلام فرستاد. [1] .
علي بن يقطين در تأمين نيازهاي دوستان اهل بيت عليهم السلام نيز بسيار كوشا بود، به گونه اي كه مخارج زندگي كاهلي و خويشان او و هر كدام از دوستان اين خانواده كه بر او وارد مي شدند را تأمين مي نمود. در دوستي وي با خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله چنين بيان شده كه چون حضرت كاظم عليه السلام وارد عراق شد، علي بن يقطين به آن حضرت عرض كرد: آيا به وضعيت و حال من مي نگريد [كه من از ياران ظالم شده ام؟]
حضرت كاظم عليه السلام به او مي فرمود: «خداوند اوليا و دوستاني را بين اوليا و دوستان ظالم دارد كه به وسيله ي آنان از اولياي خود حمايت مي كند و تو يكي از آنان هستي.» اين سخن خود بيانگر بزرگواري و مقام والاي او و همچنين دوستي او با اهل بيت عليهم السلام است.
حاصل سخن اين كه علي بن يقطين يكي از اولياي خدا و عيون الهي و پناه دوستان او در بين دشمنان بود و براي احقاق حقوق برادران خود، قيام مي كرد و شر دشمنان را از آنان دفع مي نمود و اين عمل سواي صلاحيت هاي او در اعمال خير و بيان احكام دين بوده است. از اين رو قلم قادر به بيان همه ي محاسن و خصلت هاي نيك او نيست.
ولادت او در سال 124 (ه ق) در كوفه واقع شد، پدر او نيز از شخصيت هاي بزرگ و
[ صفحه 474]
حامي دولت بني هاشم بود كه تحت تعقيب مروان حمار قرار گرفت، پس به همراه همسر و دو فرزندش، علي و عبيد، از كوفه به مدينه فرار كردند تا اين كه دولت عباسي روي كار آمد يقطين تا آن زمان خود را مخفي نگه داشته بود، و با به قدرت رسيدن عباسيان، وارد دستگاه سفاح و منصور شد، ولي همچنان اظهار تشيع مي نمود و به امامت اهل بيت عليهم السلام اعتراف داشت و فرزند او علي نيز همچنين بود. يقطين همواره اموالي را براي امام صادق عليه السلام مي فرستاد كه خبر آن به منصور و مهدي عباسي نيز مي رسيد؛ ولي خداوند شر آنان را از او برطرف مي نمود.
علي بن يقطين در سال 182 (ه ق) در بغداد از دنيا رفت و وليعهد هارون؛ يعني محمد امين فرزند رشيد، بر او نماز خواند و پدر او يقطين نيز پس از او در سال 185 (ه ق) از دنيا رحلت نمود - رحمت خدا بر آنان باد.
پاورقي
[1] رجال كشي ص 433 - 819.
عباسيان و علويان
عباسيان گر چه خود را جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قلمداد كردند و از عنوان اهل بيت (عليهم السلام) و خويشاوندي با رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم سخن به ميان آورند، ليكن انگيزه اصلي آنان حكومت داري بود كه با اين گونه پوشش ها آن انگيزه را پنهان ساخته بودند.
بعد از سلطه عباسيان بر كشور اسلامي ايده و رفتار آنان بر همگان آشكار شد. به همين خاطر توده مردم به ويژه شيعه از آنان بيزار شدند. آنگاه نه تنها از آنان حمايت نكردند، بلكه در صف مخالفان آنان ايستادند. به همين خاطر مراكز تشيع مانند كوفه خطر جدي بر عباسيان به شمار مي رفت. بزرگ ترين چالش در برابر عباسيان جريان اجتماعي تشيع علويان يعني تشكل همسوي اهل بيت به شمار مي آمد. از اين رو عباسيان همانند امويان هيچ گاه علويان را برنتابيدند. علويان نيز همان موضعي كه در برابر امويان داشتند، در برابر عباسيان گرفتند.
به همين خاطر مشاهده مي شود بيشترين نهضت ها عليه عباسيان از سوي علويان شكل مي گيرد. علويان آسيب فراوان بر پايه هاي ستم حكومت آنان وارد مي سازند.
اقدام هاي علويان به ويژه سادات حسني به رغم عباسيان بسيار چشم گير
[ صفحه 212]
است. اگر برخي آنان در تاكتيك، اشتباهاتي هم داشته باشند، بسياري ديگر با اقدام خويش تأثير گذاري فراوان داشتند و مورد حمايت اهل بيت، مانند امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام نيز قرار گرفتند.
به همين خاطر مي توان يكي از خيانت هاي حاكمان عباسي را بر خورد آنان با علويان دانست كه بسياري از علويان به دست حاكمان عباسي به ويژه منصور كشته شدند. زندان هاي هاشميه و بغداد هماره مملو از علويان بود كه يا به دستور منصور كشته شدند و يا تا پايان عمر منصور، در زندان ماندند. چند نمونه را يادآوري مي نماييم.
تمايل بني عباس به دنيا
در اوايل دوران بني عباس، سفاح و منصور كه مشغول مستحكم كردن پايه هاي حكومت خود بودند كمتر به مسائل عيش و نوش مي پرداختند. اما هنگامي كه مباني دولت خويش را محكم كردند دست به عياشي و خوش گذراني زدند و براي
[ صفحه 151]
سلطنت خود تخت هاي طلاي مرصع نشان تهيه كردند. صندلي ها و پشتي ها و مخده هاي زيبا ساختند. شمعدان هاي طلا فراهم كردند. پرده هاي زربفت و حرير آويخته و فرش ها و بساطهاي ابريشمي و طلاكاري شده ي مرصع گستردند. ظروف طلا و نقره ساختند. در زمان هارون استعمال فرشها و پرده هاي زيبا بيشتر در بين مردم معمول گشت. هارون يك نگين ياقوت را به 40 هزار دينار خريداري كرد.
ابوجعفر منصور دومين خليفه ي عباسي هنگام مرگ، 600 ميليون درهم و 14 ميليون دينار طلا از خود بجا گذاشت [1] كه البته مخارج روزمره ي او و مبلغ هنگفتي كه در ساختن شهر بغداد مصرف كرد به بودجه سنگين حكومت او پي خواهيم برد.
همچنين درآمد «خيزران» مادر هارون الرشيد در سال به 160 ميليون درهم رسيده بود اين رقم برابر با نصف ماليات كشور عباسيان در آن زمان بود.
خيزران زني سخت گير و پرتوقع و در انباشتن ثروت حريص و آزمند بود و به همين سبب وقتي احساس كرد فرزندش هادي، اموالش را تهديد مي كند و قصد معارضه با او را دارد با طرح دسيسه اي او را به قتل رسانيد.
پس از مرگ خيزران تمام ثروتش از طرف هارون الرشيد ضبط و مصادره شد. در دهليزخانه و گنجينه هاي فتيحه مادر «معتز» خليفه ي عباسي، 2 ميليون دينار طلاي نقد و جواهرات و تحف بسياري از قبيل زمرد و لؤلؤ و ياقوت سرخ بود.
خلفاي عباسي به طرز وسيعي دست پدر و مادر و عشيره و خدمتگزاران خود را در حيف و ميل و ضبط اموال عمومي بازگذاشته بودند و آنها هم با حرص و ولع به جمع اين اموال مي پرداختند.
المستعين بالله عباسي به مادر و دو خدمتگزار خود به نام «اماش» و «شاهك» اجازه داده بود كه آنچه مي خواهند در ضبط اموال بيت المال انجام دهند و هر مالي كه براي بيت المال مي رسيد اين سه نفر قسمتي از آن را در اختيار داشتند.
درآمد ساليانه ي مادر محمد بن واثق به 10 ميليون دينار مي رسيد. مادر مستعين
[ صفحه 152]
بالله بساطي داشت كه براي ساختن آن مبلغ 130 ميليون دينار خرج كرده بود. اين بساط به طرز بي سابقه اي با طلا و جواهرات گران قيمت به منظره و اشكال مختلف حيوانات و پرندگان و خانه ها و چشمه هاي زيبا نقاشي و تزيين شده بود. [2] .
افضل، سردار و وزير مستنصر فاطمي 500 صندوق لباس داشت و صد ميخ طلا كه هر يك 100 مثقال وزن داشت هر ده عدد آن را در يك اطاق به ديوار كوبيده بود و روي هر ميخ يك دستمال ظريف به رنگي كه خود مي خواست آويخته بود. [3] .
پاورقي
[1] مروج الذهب / ج 3 / ص 308.
[2] تفسير طنطاوي / ج 21 / ص 144.
[3] تاريخ تمدن / جرجي زيدان / ج 2 / ص 196.
نامه ي ابومسلم به امام صادق
يكي از كساني كه براي امام صادق عليه السلام نامه نوشت اظهار حمايت كرد، ابومسلم معروف به خراساني بود [1] .
[ صفحه 189]
ابومسلم پس از مرگ ابراهيم امام به حضرت صادق عليه السلام نوشت: من مردم را به دوستي اهل بيت دعوت مي كنم. اگر مايل هستيد، كسي براي خلافت بهتر از شما نيست. امام در پاسخ نوشت: نه تو مرد مكتب من هستي و نه زمان، زمان من است. سپس ابومسلم به كوفه نزد سفاح رفت و به عنوان خليفه با او بيعت كرد [2] .
شخصي به نام فضل كاتب مي گويد: خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه نامه اي از ابومسلم خدمت آن حضرت آوردند. آن بزرگوار به كسي كه نامه
[ صفحه 190]
را آورده بود، فرمود: نامه ي تو را جوابي نيست، از نزد ما بيرون شو! [3] .
حال براي اينكه بيشتر به ماهيت ابومسلم پي ببريم، به طور اختصار درباره ي جناياتي كه او به خاطر تحكيم پايه هاي حكومت بني عباس مرتكب شد، به بحث مي پردازيم تا روشن شود كه او مردي نبود كه از راه دلسوزي به امام صادق عليه السلام پيشنهاد خلافت كرده و از آن بزرگوار خواسته باشد اجازه دهد كه مردم را از دعوت به دوستي بني اميه باز دارد و آنان را به محبت و دوستي خاندان پيامبر سوق دهد، بلكه اين پيشنهاد جز خدعه و فريب و دغلبازي چيز ديگري نبوده است.
پاورقي
[1] همان گونه كه مسعودي مي نويسد، درباره ي ابومسلم نظريات گوناگوني ابراز شده و در رابطه با اصل و نژاد وي مورخان اتفاق نظر ندارند (مروج الذهب، ج 3، ص 254). بعضي برآنند كه در اصفهان متولد شده است. ابن اثير مي نويسد: اسم او ابراهيم پسر عثمان بن بشار بن سدوس بن جودزده از فرزندان بزرگمهر و كنيه اش ابااسحاق است و در اصفهان متولد شد (الكامل في التاريخ، ج 5، ص 254؛ البداية و النهاية، ج 10، ص 67).
هندوشاه نخجواني مي نويسد: بعضي مي گويند او در يكي از روستاهاي مرو پايتخت خراسان متولد شد (وفيات الاعيان، ج 3، ص 145). حمدالله مستوفي نيز او را به خراسان نسبت داده است. ابن عبري هم او را از خراسان مي داند (تاريخ مختصر الدول، ص 121). صاحب كتاب الفخري (ص 139) درباره ي او مي نويسد: در نسب ابومسلم اختلاف بسيار است، ولي گفتگوي زياد درباره ي آن سودي ندارد. بعضي گفته اند ابومسلم آزاد و از فرزندان بزرگمهر بود، در اصفهان تولد يافت و در كوفه نشو و نما كرد، آنگاه به ابراهيم امام ابن محمد علي بن عبدالله بن عباس پيوست و اسم خود را تغيير داد، و به ابومسلم مكني گرديد، سپس ابراهيم امام وي را تعليم داد و تربيت كرد تا بدان مرتبه رسيد كه همه مي دانيم. و برخي گفته اند ابومسلم بنده اي بود كه همچنان دست به دست مي گشت تا به دست ابراهيم امام افتاد. چون ابراهيم ابومسلم را ديد، عقل و رفتارش مورد توجه وي قرار گرفت و او را از صاحبش خريد و علم و هنر بدو آموخت تا جايي كه وي را نزد شيعه و داعيان خود در خراسان فرستاد.
ولي بيشتر مورخان بر اين عقيده اند كه ابومسلم در جواني بنده بود. او به زندان براي ديدن خواجه ي عيسي بن معقل رفته بود كه در آنجا با بكير بن ماهان آشنا شد (هر دو- عيسي و بكير- به تهمت طرفداري از عباسيان زنداني شده بودند) و بكير وي را واجد استعداد فوق العاده يافت و پس از خروج از زندان، ابومسلم را به چهارصد درهم خريد و به ابراهيم امام بخشيد. ابراهيم او را آزاد كرد و مولاي خويش ساخت و به مرو گسيل داشت تا مقدمات قيام را فراهم نمايد. نوشته اند كه در اين هنگام نوزده سال بيشتر نداشت (الكامل ابن اثير، ج 5، ص 258-257).
[2] «اني قد اظهرت الكلمة و دعوت الناس عن موالاة بني امية الي موالاة اهل البيت فان رغبت فيه فلا مزيد عليك فكتب اليه الصادق رضي الله عنه ما انت من رجالي و لا الزمان زماني» (الملل و النحل، ج 1، ص 154؛ ينابيع المودة، ص 381).
[3] «كنت عند ابي عبدالله عليه السلام فاتاه كتاب ابي مسلم فقال ليس لكتابك جواب اخرج عنا» (بحار الانوار، ج 47، ص 297، حديث 20؛ روضه ي كافي، ص 274).
عدم دل بستگي به دنيا
در قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام مطالب بسياري درباره ي زهد و وارستگي و قناعت و عزت نفس بيان شده است. هم چنين در كتاب هاي اخلاقي ما، مخصوصا كتاب هايي كه بيش تر جنبه روايتي دارد، بحث هاي فراواني در اين باره وجود دارد. نكته اي كه در اين جا هست اين است كه در اين گونه موارد معمولا فقط يك بعد قضيه مطرح و تبيين مي گردد، لذا وظيفه ي علما و فقها، يعني كساني كه دين شناس و آشنا به كلمات اهل بيت عليهم السلام و مباني اسلام هستند، اين است كه به ساير ابعاد نيز توجه نموده و با بررسي آنها نظر اسلام و اهل بيت عليهم السلام را در موارد خاص بيان كنند.
يك مسأله اين است كه توجه انسان نبايد معطوف به امور مادي و زودگذر دنيا باشد؛ يعني تعلقاتش متمركز در شهوات و لذات زودگذر دنيا نباشد، بلكه بايد دورانديش و آخرت گرا و داراي همتي بلند بوده، متوجه اين مطلب باشد كه زندگي دنيا چند روزي بيش نيست و زندگي ابدي و حقيقي در عالم ديگر است. بر اساس اين بينش است كه انسان همه ي زندگي دنيا، نه تنها آنچه نصيب او مي شود، بلكه تمام نعمت هايي را كه در اين جهان هست، نسبت به عالم آخرت پشيزي به حساب نمي آورد؛ زيرا در نظر او، دنيا
[ صفحه 176]
محدود و متناهي و عالم آخرت نامحدود و نامتناهي است و روشن است كه بين متناهي و نامتناهي هيچ نسبتي وجود ندارد؛ حتي اگر بگوييم نسبت متناهي با نامتناهي به اندازه ي يك چشم بر هم زدن مي باشد، باز هم زياد گفته ايم. اگر همه عمر دنيا را از ابتدا تا انتها، اعم از آنچه در كره زمين و كرات ديگر منظومه شمسي و نيز ساير كهكشان ها است - كهكشان هايي كه گاهي ميلياردها سال نوري با ما فاصله دارند - با زندگي آخرت مقايسه كنيم هيچ نسبتي بين آنها نمي يابيم؛ چرا كه در هر حال مقايسه محدود با نامحدود است. اگر وضع عمر همه ي دنيا در مقايسه با آخرت اين گونه است، وضعيت عمر محدود صد ساله انسان معلوم است كه چيست! اين بينشي است كه اديان الهي و پيامبران خدا به انسان ارائه مي دهند.
آنچه درباره ي ناچيز بودن دنيا ذكر شد، مبتني بر يك بينش عميق علمي، فلسفي و اعتقادي است و چنين اقتضايي دارد كه انسان نسبت به دنيا و زخارف آن سر سوزني دل بستگي پيدا نكند.
نكته قابل توجه
اين بود بررسي يك روايت مدرج و نظريه بزرگ محدث شيعه، شيخ صدوق (رحمه الله) در مورد اين روايت و اشكال و ايراد تلويحي و در نهايت اعراض وي از مضمون آن.
و همچنين نظريه مرحوم علامه مجلسي در تأويل اين روايت و توسعه اي كه در مفهوم «روضه» قائل گرديده است ليكن بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه: آنگونه كه ملاحظه كرديد، همه كساني كه مدفن حضرت زهرا (عليها السلام) را در روضه، آن هم به مفهوم فاصله بيت و منبر مطرح كرده اند، به همين روايت، استناد و تعليل نموده اند كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود: «بين قبري ومنبري روضة من رياض الجنة!»
بطوريكه پيشتر اشاره شد، علاوه بر اين كه دليلي بر دفن پيكر آن حضرت در روضه وجود ندارد، در صورت وقوع اين موضوع اين اشكال فقهي نيز بر آن متوجه خواهد شد كه از نظر شرعي دفن شدن جنازه، متعلق به هر كسي باشد، در مسجد و محلي كه براي عبادت مسلمانان وقف شده است جايز نيست و ائمه هدي اولي به مراعات احكام الهي هستند. پس پيكر مطهر حضرت زهرا چگونه در روضه، حساسترين محل مسجد پيامبر دفن شده است؟! و اگر چنين امري جايز بود، پيكر پاك رسول خدا بر اين عمل اولي و سزاوارتر بود.
دعاؤه اذا نظر الي السحاب
و كان من دعائه عليه السلام اذا نظر الي السحاب و البرق، و سمع صوت الرعد:
«اللهم ان هذين [1] آيتان من آياتك، و هذين عونان من أعوانك، يبتدران طاعتك، برحمة نافعة، أو نقمة ضارة، فلا تمطرنا بهما مطر السوء [2] و لا تلبسنا بهما لباس البلاء، أللهم صل علي محمد و آله، و انزل علينا نفع هذه السحائب و بركتها، و اصرف عنا أذاها و مضرتها، و لا تصبنا فيها بآفة، و لا ترسل علي معايشنا عاهة.
أللهم و ان كنت بعثتها نقمة، و أرسلتها سخطة، فانا نستجير بك من غضبك و نبتهل اليك في سؤال عفوك، فمل بالغضب الي المشركين، و أدر رحي نقمتك علي الملحدين، أللهم اذهب محل [3] بلادنا بسقياك، و اخرج وحر [4] صدورنا برزقك، و لا تشغلنا عنك بغيرك، و لا تقطع عن كافتنا مادة برك، فان الغني من أغنيت، و ان السالم من وقيت، ما عند أحد دونك دفاع، و لا بأحد عن سطوتك امتناع، تحكم بما شئت علي من شئت، و تقضي بما أردت في من أردت، فلك الحمد علي ما وقيتنا من البلاء [5] و لك الشكر علي ما خولتنا من النعماء، حمدا يخلف حمد الحامدين وراءه، حمدا يملأ أرضه و سماءه انك المنان بجسيم المنن، الوهاب لعظيم النعم، ألقابل يسير الحمد، الشاكر قليل الشكر، المحسن المجمل ذوالطول [6] لا اله الا أنت اليك المصير [7] تحدث الامام عليه السلام في هذا الدعاء عن السحاب و البرق اللذين هما آيتان من آيات الله، و عونان من أعوانه، يرسلهما اما نعمة
[ صفحه 183]
لعباده، فيحيي بهما الأرض بعد موتها، و يجلب بهما النعم و الخيرات لهم، و اما أن يكونا نقمة عليهم، فيمطرهم مطر السوء، فيخرب به ديارهم، و يهلك به زرعهم و حرثهم و يرسل عليهم البرق مصحوبا بالزلازل المدمرة و المحرقة... و قد تضرع الامام الي الله تعالي أن يجعل مطر السوء علي أعدائه من المشركين، و الملحدين، و المنحرفين، و يحض المؤمنين و المسلمين بمطر الخير و الرحمة ليغنيهم من فضله، و يرزقهم من نعمته.
پاورقي
[1] المشار اليهما: هما الرعد و البرق.
[2] مطر السوء: هو الموجب للخراب و الدمار.
[3] المحل: الجدب.
[4] الوحر: أشد الغضب.
[5] وقيتنا من البلاء: أي حفظتنا من البلاء.
[6] الطول: أي الاحسان.
[7] الصحيفة السجادية: الدعاء السادس و الثلاثون.
علي بن عيسي الأربلي
و تحدث الوزير علي بن عيسي الاربلي عن معالي سيرة أبي جعفر (ع) و ختم حديثه بقوله: ان مناقبه اكثر من أن يأتي الحصر عليها، و مزاياه أعلي من أن تتوجه الاحاطة بها، و مفاخره اذا عددت خرت المفاخر و المحامد لديها لأن شرفه تجاوز الحد، و بلغ النهاية، و جلال قدره استولي علي الأمن و ادرك الغاية، و محله من العلم و العمل رفع له ألف راية، و كم له من علامات سؤدد، و سيما رياسة، و آية سماحة و حماسة، و شرف منصب، و علو نسب و فخر حسب، و طهارة أم و اب، و الأخذ من الكرم و الطهارة بأقوي سبب لو طاول السماء لطالها، أورام الكواكب في أوجها لنالها...» [1] .
پاورقي
[1] كشف الغمة 2 / 363.
ستارگان زمين
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمودند:
به خدا سوگند كه شما در تاريكي هاي زمين مي درخشيد. به خدا قسم كه اهل آسمان در تاريكي هاي زمين شما را مي بينند، همانگونه كه شما ستارگان درخشان را در آسمان مي بينيد. اهل آسمان به يكديگر مي گويند: فلاني! تعجب است، چگونه فلاني به اين مقام رسيده است؟ و اين فرموده ي پدر من است: به خدا قسم از اين كه كسي هلاك شود تعجب نمي كنم كه چرا هلاك شد، بلكه اگر كسي نجات يابد تعجب مي كنم كه چگونه نجات يافته است [1] .
[ صفحه 91]
پاورقي
[1] كافي: 8 / 275 / 415، ميزان الحكمه: ج 13، ح 20093.
تلاش در راه طاعت خدا
و عليكم بهدي الصالحين و وقارهم و سكينتهم و حلمهم و تخشعهم، و ورعهم عن محارم الله و صدقهم و وفائهم و اجتهادهم لله في العمل بطاعته، فانكم ان لم تفعلوا ذلك، لم تنزلوا عند ربكم منزلة الصالحين قبلكم [1] ؛ شما را به راه و رسم صالحان و وقار و آرامش و بردباري و فروتني آنان و پرهيزگاري شان از محرمات خدا و راستي و وفاداري و كوشش آنان براي طاعت خدا سفارش مي كنم؛ زيرا اگر چنين نكنيد به منزلتي كه صالحان پيش از شما نزد خدا داشتند دست نخواهيد يافت.
هدي الصالحين، يعني سيره و سلوك رستگاران. هر فرقه و گروهي براي خود راه و رسمي دارند و صالحان و اولياي الهي نيز، داراي راه و روش خاصي مي باشند. از ويژگي هاي اين گروه ورع، وقار، سكينه، دوري از محارم، صدق، وفا و كوشش در راه طاعت خدا را مي توان ذكر كرد. امام صادق عليه السلام مؤمنان را به پيش گرفتن راه و رسم صالحان فراخوانده و از آنها خواسته تا متخلق به اخلاق صالحان شوند. همان طور كه قبلا گفته شد وقار و سكينه با هم متفاوتند. وقار مربوط به ظاهر انسان ها، و سكينه و آرامش از خصوصيات دروني آنها است، از اين رو در كلام امام از اين دو صفت به طور جداگانه ياد شده است.
[ صفحه 196]
پاورقي
[1] متن نامه.
خواهش از مردم
اگر مي خواهيد هميشه عزيز و محترم باشيد و در ديدگان مردم باعظمت و باهيبت جلوه كنيد و در جامعه شخصي متين و متشخص و باارزش محسوب شويد، به اين دستور عمل كنيد: هيچ گاه دست احتياج به سوي مردم دراز نكنيد و خواهشي از آنان منماييد. چه با عمل كردن به اين دستور مورد توجه خواهيد شد. به گفته ي شما توجه مي كنند، به امر و نهي شما گوش فرا مي دارند و آنچه لازمه ي شخصيت است دارا خواهيد شد.
طلب الحوائج الي الناس استلاب للعز و مذهبة للحيآء. [1] .
درخواست نيازمنديها از مردم به زودي عزت را سلب مي كند و حيا را از ميان مي برد.
پاورقي
[1] اصول كافي. ج 2، ص 148.
اسرار آفرينش طبيعت
مفضل از حضرت صادق عليه السلام پرسيد كه عده اي پنداشته اند آنچه در وجود عالم از ماده و ماديات پديدار شده و پيدايش كائنات طبيعي و رويدادهاي انساني و عوامل بي شماري كه مشاهده مي شود همه و همه امر طبيعي و مادي است؟
امام عليه السلام فرمود: اي مفضل از آن مردم بپرس آيا اين امر طبيعي كه تصور كرده اند داراي علم و قدرت مي باشد يا بدون علم و قدرت است؟ هر گاه جواب دهند كه داراي علم و قدرت است چرا وجود خدا را منكرند زيرا كه اين همه قدرت در دست آفريدگار است اگر گويند طبيعت اين كارها را از روي عقل و قدرت انجام نمي دهد چگونه طبيعت بي عقل و شعور انسان با اراده و قوه ي ادراك و يا ديگر مخلوقات را مي آفريند و از همه اينها گذشته در تمام اين پيدايش عالم هستي آثار عقل و حكمت و قدرت هويدا است.
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
[ صفحه 177]
اين همه ذرات پر از علم و قدرت و حكمت عالم دليل قاطع و روشني بر وجود آفريدگار است كه گروه ماديين آن را طبيعت مي نامند.
حضرت مثالي زده و مي فرمايد: اي مفضل هر گاه عكس انساني را در ديواري ببيني و كسي بگويد كه اين عكس خود به خود و بدون نقاش در اين ديوار رسم شده است آيا گفته ي شخص را قبول مي كني؟ بلكه آن گوينده را مسخره خواهي كرد پس چگونه ممكن است از اين شخص طبيعي در خلقت انسان زنده ي ناطق اين سخن را قبول كرد.
امام صادق و سبقت در خيرات
در نشئه زندگي اين عالم طبع هزارها وسائل براي تكامل نفساني بشر آفريده شده كه البته همه آنها در حيطه قدرت و سلطه بشر نيست ولي آدمي بايد تا آنجا كه ميسر است از عوامل ترقي و تكامل استفاده كند تا به كمال مطلوب برسد - يكي از عوامل سير كمالي انسان مبادرت به نيكوكاري و خيرات است كه در هر حال باشد بايد به قدر استطاعت مالي و جاني در كار خير مبادرت ورزد تا به نتيجه آن برسد.
اين استفاده مبتني بر انتهاز فرصت است كه موقع شناس باشد و از فرصت استفاده كند و كار خيري كه از او ساخته نگذارد فوت شود.
حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام به يكي از دوستان خود فرمود عليكم «باغتنام» بانتهاز الفرص بر تو باد كه از فرصت استفاده كني فرصت را از دست ندهي اغتنام فرصت يك نعمتي است كه مانند برق مي جهد و اگر از آن استفاده نشد مي گذرد ديگر بازگشت ندارد آن زمان و مكان كه ظرف عمل خير بوده فوت مي گردد.
حضرت امام جعفرصادق (ع) هم اين نكته لطيف را مورد توجه داشته مي فرمايد
اذا اهمت بشي ء من الخير فلا تؤخره فان الله عزوجل ربما اطلع علي العبد و هو علي شي ء من الطاعه و يقول و عزتي و جلالي لا اعذبك بعدها ابدا
فرمود وقتي همت مصروف انجام كار خيري كردي تعلل نكن با مجامله و باري به هر جهت گفتن و تنبلي كار خير را به تأخير نيفكن كه خداوند تعالي بر بندگان خود سعادتي مي فرستد و آن تمايل به طاعت است كه اگر مبادرت كرد و از فرصت استفاده نمود مي فرمايد به عزت و جلال خودم هيچ گاه تو را عذاب نخواهم كرد.
امام صادق عليه السلام عملا خود ترجمان اين حقيقت بوده زيرا به محض آنكه اختلاف افكار سياسي در ضعف بني اميه ظاهر شد و امام هم نظر به مقام خلافت نداشت از فرصت استفاده كرد بساط علم و دانش را گشود و مكتب جعفري را افتتاح فرمود و در طول سي و پنج سال حداكثر آنچه
[ صفحه 151]
ممكن بود در نشر معارف دين و اشاعه فرهنگ بذل سعي فرمود و از فرصت چيزي را از دست نداد و در نتيجه قرن دوم اسلامي منبع علوم و معارف عالم بشريت گرديد و مبدأ پايه گذاري يك تمدن پهناور عميقي شد كه در جهان سياست و مدنيت نظير نداشته و سرمايه تمدن كنوني دنيا گرديد.
امام صادق (ع) فرمود از فرصت براي سبقت در خير استفاده كنيد نيت پاك و انديشه تابناك را در نيكوكاري و كردار و گفتار شايسته به كار بريد تا موفق و سعادتمند گرديد اما اگر نيت سوئي رخ داد به عكس تعلل و تسامح مفيد است كه عمل خلاف عقل و منطق رخ ندهد.
فقال عليه السلام و اذ اهممت بسيئة فلا تعملها فانه ربما اطلع علي العبد و هو علي شي ء من المعصية فيقول و عزتي و جلالي لا اغفر لك بعدها ابدا. [1] .
فرمود وقتي همت كردي و تصميم گرفتي به كاري عمل نكن شايد در آن معصيت غضب خدا قاهر شود و آن وقت است كه مي فرمايد به عزت و جلال خودم كه ديگر تو را نخواهم آمرزيد.
پس سبقت در خيرات خودش موجب فوت و محو سيئات مي گردد و چه بسا كه نيكوئي ها بدي ها را محو نمايد كه ان الحسنات يذهبن السيئات نيكوكاري كه اصل و هدف تكامل انساني است بدي را نابود مي سازد و اين سنت اجتماع بشر است هر كس به فضيلت و خيرات و مبرات شهرت گرفت اگر لغزش و هفواتي و خطايائي هم از او ديدند مي گذرند و صرف نظر مي كنند بزرگ منشي و بزرگ نفسي و مناعت طبع او سبب تكريم مي گردد و چه صفت بالاتر از اينكه بشر بتواند هر نعمتي بدو رسيد شكر آن را بنمايد.
بديهي است شكر نعمت فرع معرفت و شناسائي نعمت است كه انسان نعمت را بشناسد و منعم را در حد امكان دريابد و به او معرفت پيدا كند آنگاه هر كه و هر جا باشد خواه ناخواه به حكم وجدان و معرفت و به امر غريزه طبيعي شكر منعم را خواهد كرد و شكر نعمت سبب تقرب به حق مي گردد و كسي كه اين معني را درك كرد مي كوشد كه در خيرات و مبرات و خدمات اجتماعي سبقت مي گيرد تا تقرب بيشتري به منعم حقيقي پيدا كند و لذا ما در سيره ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين مي بينيم آنها در امور اجتماعي و مبادرت به خدمات
[ صفحه 152]
عمومي و سبقت در خيرات و صلات و مبرات بر همه مقدم بوده اند - و بسيار شده است كه آنها مصالح نوع را بر منافع شخصي و خانوادگي ترجيح داده و ايثار كرده اند بدون آنكه ريا و شيبه اي رخ دهد - در دلهاي تاريك شبها درب خانه ضعفا رفته و امر معيشت آنها را مرتب به عهده گرفته اند و تصور اين كار خيلي مشكل است.
پاورقي
[1] وسايل الشيعه ص 18 ج 1.
ضرب سكه و ماليات زمان امام صادق
در كتاب امام محمد باقر عليه السلام گفتيم كه سكه از ملهمات امام پنجم است و او دستور فرمود چنان سكه بزنند كه از زحمت حمل اجناس يا طلا و نقره غيرمسكوك غير موزون راحت شوند اينجا نكته ي را مي خواهيم متذكر شويم كه اين فن نشان مي دهد صاحبش داراي علم كيميا و خواص فلزات و حالات تركيبي آن بوده كه به اين عمل دستور فرموده است سكه در جاهليت هم بوده ولي به اين نحو كه امام عليه السلام فرموده نبوده.
عبدالملك بن مروان معاصر با زمان نشو و نماي امام صادق عليه السلام بوده زيرا تولد امام صادق سال 80 رخ داده و عبدالملك بعدا به خلافت نشست و اوايل قرن دوم درگذشت.
او در وصول زكوة به زحمت دريافت دراهم مختلفي افتاد كه بزرگ و كوچك و در وزن مختلف بوده حساب آن مشكل به نظر مي رسيد - در اثر اختلاف روزمره مردم با عمال وصول خراج و ماليات و صدقات و جزيه گروهي انبوه جمع شدند به دربار او رفتند گفتند دستور ده تا درهم ها را به يك اندازه و به يك وزن در آوردند كه ما با عمال تو در اختلاف به نزاع نپردازيم زيرا وزن يك درهم چهار دوانيق و برخي شش دوانيق بوده و گاهي ده درهم معادل يك درهم مي شد و گاهي هفت درهم به وزن يك درهم بوده.
حجاج با مردم مشورت كرد و بالاخره به دستور امام محمد باقر عليه السلام وزن ثابتي اتخاذ نموده و هبيرة بن عمر بن هبيرة را مأمور بازرسي در عيار سكه هاي شش دوانيقي نموده و نقره خام بدست آوردند و به عبدالملك گزارش داد خليفه هم خالد بن عبدالله قسري را در سال 106 هجري خازن و گنجور مسكوكات نموده و دستور داد سكه هاي قديم را جمع آوري كنند و سكه جديد را مورد معامله قرار دهند.
و چون سكه خالد پاك تر و ناب تر بود مشهور به سكه خالديه شد - خالد تا سال 120 والي عراق بوده و بعد معزول شد يوسف بن عمر الثقفي والي شد كه از قهارترين مردان روزگار و خونخوارترين فرمانداران جهان است.
چون ضرب سكه دستي بوده و تكافوي جمعيت مسلمين را نمي كرد به دستور امام محمد باقر عليه السلام دستور داد صد نفر زرگر هر روز كار كنند صد هزار سكه تهيه كنند و اين سكه ها در شهر واسط زده شد و تا سال 126 ادامه داشت و چون وليد بن يزيد كشته شد زرگرها را در جزيره اي بردند و آنجا تا آخر عهد بني اميه مشغول ضرب مسكوكات بودند و سكه هاي
[ صفحه 182]
هبيريه - خالديه - يوسفيه - بهترين سكه هاي اسلام است.
پس از بني اميه دولت سفاح در شهر انبار شروع به سكه زدن نمود - و نوشت سكه عباسيه و بعد ابوجعفر منصور سكه زد كه از سفاح مثلث و از منصور مربع بود و بعد هاشميه در بصره سكه زدند كه تا سال 158 ادامه داشت - سكه هاي موسي هادي و مهدي در رجب سال 178 در دست مي باشد [1] .
پاورقي
[1] كتاب ضرب سكه در واسط يوسف يعقوب سكوني و معجم البلدان ص 367 ج 1 ص 925 ج 3 الاغاثة الامه بكشف الغمه مقريزي ص 56.
علوم محاوره
1 - علم در نفس علم
2 - علم تواريخ
3 - علم محالات مقالات
4 - علم انساب
5 - علم غزوات
6 - علم احاجي حل مسائل عقلي و تراكيب مغلقه است
علم تصوف كه پنج علم است
بدين شرح قريب 250 علم در ميان مسلمين معمول بود و اكنون صدها فرع ديگر از جنبه تخصص بر آن اضافه شده است مثلا علم حافظ و سعدي و مولوي شناسي يك رشته تخصصي شده است يا تخصص در فن آهن شناسي از نظر اقسام آهن و احجام و ابعاد و اوزان و اشكال و هر يك از قسمت ها علمي خاص تشخيص داده شده يا علم طب كه در آن عصر يك نوع علم بود امروزه هر رشته اي از آن فن خاص و تخصصي شده است مانند خون شناسي، رگ شناسي، تخصص در قلب، ريه، كليه و غيره هر يك رشته جنبه اختصاصي يافته ولي اصول علمي يكي است كه در سابق بوده با اين تفاوت كه سابق وسايل و تجهيزات امروزي نبود تا جنبه تخصصي در شبكه فنون طب معين گردد.
و ائمه اسلام براي درس طب و غيره نيامده بودند بلكه همه اين علوم و رشته ها را به منظور مباني توحيد اشاره و تدريس كرده اند.
من لم يعرف الطب و الهيئة فهو عنين في معرفة الله
از سخنان منتسب به امام صادق (ع)
كسي كه طب و هيئت نشناسد در شناسائي حق و معرفت الهي ناقص است.
مورد خطاب قرار دادن افراد با صفات نيكو و رعايت ادب
1. حضرت امام صادق عليه السلام ضمن گفت وگوهايش با گروههاي مختلف با استفاده از واژه هاي مؤدبانه و احترام آميز آنها را مورد خطاب قرار مي داد. مثلا هنگامي كه زنديقي از مصر براي مناظره با حضرت به مدينه
[ صفحه 232]
و بعد از آن به مكه آمده بود، حضرت او را چنين خطاب مي كند: «يا اخا اهل مصر؛ اي برادر اهل مصر» و نتيجه مناظره وي با امام اين بود كه زنديق ايمان آورد و امام نيز يكي از اصحاب خود به نام هشام بن حكم را مأمور تعليم آداب و شرايع اسلام به او نمود. [1] .
2. ابان بن تغلب روايت مي كند كه من در خدمت حضرت ابو عبدالله حاضرم بودم كه ناگاه مردي از اهل يمن به خدمت آن امام رسيد و سلام كرد. آن حضرت جواب سلام او را داده و گفت: مرحبا يا سعد.
3. در روايتي كه ابان بن تغلب آورده است حضرت امام صادق عليه السلام از مردي كه پيش او آمده بود سؤالاتي را مي پرسد و در ضمن سخنان او را با القاب محترمانه اي مورد خطاب قرار مي دهد. مثلا «يا أخا العرب»؛ كه در پاسخ، شخص نيز متقابلا ادب را رعايت مي كند. [2] .
علاوه بر اين مناظرات امام صادق از شرايط كلي اخلاقي نيز برخوردار بود كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود:
1. سعه ي صدر
2. برخورد هدايتي و دلسوزانه
3. شنيدن كامل ادعا
4. عدم خودستايي هنگام غلبه
5. رعايت ادب و احترام
پاورقي
[1] الاحتجاج، ج 2، ص 335.
[2] همان، ص 353.
الاستحاضة
دخلت امرأة علي الامام الصادق عليه السلام، و سألته عن امرأة يستمر بها الدم فلا تدري، أحيض هو، أو غيره؟ قال: ان دم الحيض حار عبيط أسود، له دفع و حرارة، و دم الاستحاضة أصفر بارد، فاذا كان للدم حرارة و دفع و سواد، فلتدع الصلاة، فخرجت المرأة، و هي تقول: والله لو كان امرأة ما زاد علي هذا.
و قال عليه السلام: المستحاضة تنظر أيامها، فلا تصلي فيها، و لا يقربها بعلها، فاذا جازت أيامها و رأت الدم يثقب الكرسف [1] اغتسلت للظهر و العصر، تؤخر هذه، و تعجل هذه، و للمغرب و العشاء غسل، تؤخر هذه، و تعجل هذه، و تغتسل للصبح، و تحتشي، و تستقر - أي تلبس حفاظا - و لا تنحني و تضم فخذيها في المسجد، و لا يأتيها بعلها أيام قرئها، و ان كان الدم لا يثقب الكرسف، توضأت و دخلت المسجد، و لا يأتيها بعلها الا بعد أيام حيضها.
و قال في بعض الروايات: دم الاستحاضة فاسد.
پاورقي
[1] الكرسف هو القطن.
تحديد المؤنة
ليس للمؤنة و النفقة المستثناة طوال السنة معني خاص في الشريعة، و المرجع في تحديدها هو العرف، و المؤنة في نظر العرف تختلف باختلاف الأشخاص، و الضابط الجامع أن ما لا يعد انفاقه سفها و تبذيرا فهو من المؤنة، و يدخل فيها المأكل و الملبس و المسكن و المركب و الأثاث و المشرب الحلال، و ما يحتاجه في أسفاره، و لخدمته و اضيافه، و للاهداء، و لدفع الشر عن نفسه، أو عن مؤمن، و لتزويج أولاده، أو تزويجه ثانية، مع عدم السفه، و ما الي ذاك مما يتعسر حصره، قال صاحب الجواهر: «لا يمكن الاحاطة ببيان ذلك جميعه، خصوصا مع ملاحظة الأشخاص، و الأزمنة و الأمكنة، و غيرها، فالأولي ايكال معرفة النفقة الي العرف، كايكال معرفة العيال اليه، اذا ما من أحد الا و عنده عيال، و له مؤنة».
و تسأل: هل يحتسب الدين من المؤنة، بحيث يعد وفاؤه تماما كالمأكل و الملبس، أو لا؟
الجواب:
ان الفقهاء اتفقوا علي ان الدين الكائن في سنة الربح، لأجل النفقة، و التجارة فهو من المؤنة، و ان الدين الذي يحدث بعد مضي سنة الربح لا يزاحم الخمس في ربح السنة الماضية، لأن الدين حصل في أثناء السنة فيحسب
[ صفحه 110]
منها، و الدين الثاني حصل بعدها فيكون اجنبيا عنها، و اختلفوا في الدين السابق علي سنة الربح، فمنهم من لا يحتسبه من نفقتها، و منهم من يراه منها في الصميم، و نحن مع هؤلاء، لأن السر الأول و الأخير في عد الشي ء من المؤنة هو الحاجة اليه، و وفاء الدين بخاصة السابق من أحوج الحاجات. و قال صاحب الجواهر: «ان الدين السابق يكون من النفقة، حتي مع عدم الحاجة اليه عند استدانته، و لكن بعد ان اشتغلت الذمة به أصبح من الحاجة».
و اذا اشتري لحاجة السنة ما يبقي سنوات، كالسجاد، و المقاعد و الأسرة، و أدوات السفرة، و حلي النساء و السيارة، و ما اليها، فهل يجب تقويمها بعد انتهاء السنة، و دفع الخمس، أولا؟
الجواب:
لا خمس فيما ما دامت الحاجة اليها باقية، هذا، الي انها قد خرجت عن أدلة وجوب الخمس قطعا في سنة الربح، فلا تدخل فيها ثانية و تكون مشمولة لها الا بدليل، و لا دليل.
معني الغرر
سبق أن البيع مع عدم القدرة علي التسليم باطل لمكان الغرر، و يأتي أيضا
[ صفحه 127]
في الشرط الرابع أن البيع مع الجهل بالعوضين كذلك، و هذا يستدعي الاشارة الي معني الغرر، و قد جاء عن أميرالمؤمنين عليه السلام:«أن الغرر عمل لا يؤمن معه الضرر» قال صاحب الجواهر: و هذا المعني جامع لجميع ما قاله أهل اللغة و الفقه، و عليه فأيه معاملة ينطبق عليها أنها عمل لا يؤمن معه من الضرر تكون باطلة، لمكان الغرر.
و فسر الشيخ الانصاري الغرر بالمخاطرة التي قد تفضي الي التنازع و المشاجرة بسبب المعاملات، و يرجع هذا التفسير الي ما نقلناه عن الامام عليه السلام، و اختاره صاحب الجواهر من أنه «عمل لا يؤمن معه من الضرر». ثم أنه ليس من الضروري أن يكون الغرر مساوقا للجهل، بل قد يوجد الجهل، حيث لا غرر، فان كثيرا من العقلاء يقدمون علي شراء اشياء يجهلون حقيقتها، و لا يعدون الاقدام عليها ضررا و خطرا، بل قد يرون الاحجام عنها سفها أو اشبه بالسفه. قال الشيخ الانصاري: ان العقلاء يقدمون علي الضرر القليل رجاء النفع الكثير، و يشترون الشي ء المجهول بثمن لا يتضررون به، كالمردد بين النحاس و الذهب... فان ذلك مرغوب فيه عند العقلاء، بل يوبخون من عدل عنه، و لا يقبلون منه الاعتذار بأنه مخاطرة». اذن، فالغرر لا يلازم الجهل ابدا و دائما، بل قد و قد...
لا يملك الشفيع الا بدفع الثمن
المشتري يملك العين من البائع بمجرد تمام البيع من غير توقف علي دفع الثمن، أما الشفيع فيملك بعقد البيع حق التملك، و لا يصير مالكا الا بدفع الثمن. ثم أن لفقهاء هنا كلاما: في أنه هل يجب أن يدفع الشفيع الثمن أولا، أو يجب التقابض بينه و بين المشتري دفعة واحدة، و قد أطال صاحب الجواهر و غيره في التحقيق و التدقيق.. و رأينا أن المسألة مسألة ثقة فان وجدت فهي، والا وضع الثمن عند الحاكم، أو عند أمين يتفقان عليه.
و ليس للشفيع أن يأخذ بعض المبيع، و يدع البعض، بل يأخذ الجميع أو يدع الجميع، قال صاحب الجواهر: «بل لا يبعد أن تكون الشفعة من قبيل حق القصاص الذي لا يقبل التجزئة، و ان رضي الشريك». يريد أنه لو تراضي الشفيع
[ صفحه 130]
و الشريك علي قسمة المبيع لا يصح و يبطل الاتفاق.
و لست أري وجها لذلك، فان مبدأ التراضي حاكم علي كل شي ء الا اذا حلل حراما، أو حرم حلالا، فاذا رضي الشريك أن يؤجل الثمن صح، و اذا رضي أن يقتسم مع الشفيع صح أيضا، لأن الغرض دفع الضرر عن المشتري، و مع الرضا يرتفع الضرر، بل قد تتفق مصلحته مع التبعيض و التقسيم.
حبس المديون
يقسم المديون بالنظر الي ثبوت عسره و يسره الي الأقسام التالية:
1- ان يكون له مال ظاهر، بحيث يعد عند عارفيه من أهل اليسار، و هذا ان امتنع عن الوفاء رفع الدائن أمره الي الحاكم، و الحاكم بدوره مخير بين حبسه، حتي يوفي المديون بنفسه ما عليه من الدين، و بين ان يبيع الحاكم بعض امواله، و يفي عنه، لحديث: «لي الواجد تحل عقوبته و عرضه» و اللي المطل، و الواجد الميسور، و العقوبة الحبس، و ما اليه من التعزير الذي يراه الحاكم، و العرض الاغلاظ للمديون بالقول، كأن يقول له: يا ظالم و نحوه.. و قد ثبت أن عليا أميرالمؤمنين عليه السلام كان يحبس المديون، اذا ماطل ارباب الدين، ثم يأمر بقسمة أمواله بين الغرماء.. و هذا الحكم يشمل كل من ثبت يسره و مقدرته علي الوفاء باقراره أو بالتواتر أو بالبينة.
2- ان لا يكون له مال ظاهر، و لم يكن عنده مال معهود في السابق، و ان يقول: لا املك شيئا فان صدقه الغريم وجب عليه الانتظار و الا فعلي الغريم البينة، و علي المديون اليمين، لان الغني و اليسر أمر حادث، و الأصل عدمه، و متي حلف يمهل الي ميسرة، لقوله تعالي: (فان كان ذو عسرة فنظرة الي ميسرة).
3- أن لا يكون له الآن مال ظاهر، ولكن كان غريمه قد اقرضه مالا، أو
[ صفحه 111]
باعه سلعة، و لم يقبض ثمنها، و المدعي يدعي تلفها، و هذا يحبس، حتي يثبت الاعسار، لأن الأصل بقاء ذلك الدين الذي كان في يده حتي يثبت العكس.
4- أن لا يكون له مال ظاهر، ولكن كان له مال معهود في السابق، و ادعي تلفه، و هذا يحبسه الحاكم حتي يثبت اعساره، لأن الأصل بقاء المال الذي كان عنده، حتي يثبت الاعسار، و علي هذا تحمل الرواية القائلة: ان عليا عليه السلام كان يحبس، حتي يثبت الاعسار.
و يثبت الاعسار بأن تشهد البينة أن المال الذي كان عنده قد تلف، و لم يبق منه شي ء. و تقبل هذه الشهادة لأن مفادها الاثبات، و هو التلف.. و ان لم تشهد البينة علي التلف، بل شهدت بالاعسار دون أن تبين السبب فلا تقبل الا اذا علمنا أن هذه البينة مطلعة علي أحوال المديون بالمعاشرة الأكيدة، لأن الشهادة بالاعسار شهادة بالنفي و عدم المال. و بديهة أن الشهادة بالنفي غير مسموعة الا أن ترجع الي الاثبات، و لا يمكن أن تفيد الاثبات هنا الا اذا اطلع الشهود علي حال المديون، و عرفوا معرفة حسية بأنه لا يملك شيئا، و ان لم تكن البينة مطلعة علي حقيقته كان للغرماء اليمين علي المديون. هذا شرح لما جاء في كتاب الجواهر و المسالك دون الاشارة الي الخلاف بين الفقهاء، بل نسبه صاحب الحدائق اليهم بلا استثناء.
العرف و التشريع
ليس من شك أن العرف بذاته ليس مصدرا من مصادر التشريع، أي ليس طريقا صحيحا لمعرفة الأحكام الشرعية. أجل، اذا جرت عادة العرف علي شي ء في عهد الشارع و زمنه، و حصل ذلك بمرأي منه و مسمع، و مع هذا لم ينه و يردع عنه، مع قدرته، و عدم المانع، له عن النهي و الردع - اذا كان الأمر كذلك.. يكون هذا امضاء من الشارع. لأنه قد التقي مع العرف في هذا المورد بالذات. و عليه لا يكون هذا عملا بالعرف، بل أخذا بالسنة التي تشمل قول الشارع و فعله و تقريره.
انهما من القرآن
و عن أبي عبدالله الصادق عليه السلام: أنه سئل عن المعوذتين: أنهما من القرآن؟
فقال الصادق عليه السلام: هما من القرآن.
فقال الرجل: أنهما ليستا من القرآن في قراءة ابن مسعود و لا في مصحفه.
فقال أبوعبدالله عليه السلام: أخطأ ابن مسعود أو قال: كذب ابن مسعود هما من القرآن.
قال الرجل: فأقرأ بهما يا ابن رسول الله في المكتوبة؟
قال: نعم، و هل تدري ما معني المعوذتين و في أي شي ء نزلتا؟ ان رسول الله سحره لبيد بن أعصم اليهودي.
فقال أبوبصير لأبي عبدالله عليه السلام: و ما كان ذا؟ و ما عسي أن يبلغ من سحره؟!
فقال أبوعبدالله الصادق عليه السلام: بلي، كان النبي صلي الله عليه و آله يري يجامع و ليس يجامع، و كان يريد الباب و لا يبصره حتي يلمسه بيده و السحر حق و ما سلط السحر الا علي العين و الفرج.
فأتاه جبرئيل عليه السلام فأخبره بذلك، فدعا عليا عليه السلام و بعثه ليستخرج ذلك من البئر
[ صفحه 181]
مغز متفكر جهان شيعه
مركز مطالعات اسلامي استراسبورك، ترجمه و اقتباس: ذبيح الله منصوري (م 1410 ق)، چاپ ششم، تهران، انتشارات جاويدان، 1359 ش / 1400 ق، وزيري، 476 ص.
حوصلة الطائر
فكر يا مفضل في حوصلة الطائر، و ما قدر له، فإن مسلك الطعم إلي القانصة [1] ضيق، لا ينفذ فيه الطعام إلا قليلا قليلا، فلو كان الطائر لا يلقط حبة ثانية، حتي تصل الأولي إلي القانصة، لطال عليه، و متي كان يستوفي طعمه؟ فإنما يختلسه اختلاسا، لشدة الحذر، فجعلت له الحوصلة كالمخلاة [2] المعلقة أمامه، ليوعي فيها ما أدرك من الطعم
[ صفحه 118]
بسرعة، ثم تنفذه إلي القانصة علي مهل، و في الحوصلة أيضا خلة أخري، فان من الطائر ما يحتاج إلي أن يزق فراخه فيكون رده للطعم من اقرب أسهل عليه.
پاورقي
[1] القانصة: للطير كالمعدة للإنسان، جمعها قوانص.
[2] المخلاة: ما يجعل فيه العلف و يعلق في عنق الدابة، و الجمع مخال.
الاسلام قبل الايمان
أ: أصول الكافي 1 / 173 - 172، ضمن ح 4.
ب: الاحتجاج 2 / 125 - 124: علي بن ابراهيم، عن أبيه، عمن ذكره،...
عن يونس بن يعقوب قال: كنت عند أبي عبدالله عليه السلام فورد عليه رجل من أهل الشام فناظر أصحابه عليه السلام حتي انتهي الي هشام بن الحكم. فقال الشامي: يا هذا من أنظر للخلق؟ أربهم؟ أو أنفسهم؟ فقال هشام:
[ صفحه 76]
ربهم أنظر لهم منهم لأنفسهم. فقال الشامي: فهل أقام لهم من يجمع لهم كلمتهم، و يقيم أودهم، و يخبرهم بحقهم من باطلهم؟ فقال هشام: هذا القاعد الذي تشد اليه الرحال، و يخبرنا بأخبار السماء و الأرض، وراثة عن أب، عن جد. قال الشامي: فكيف لي أن أعلم ذلك؟ قال هشام: سلمه عما بدالك. قال الشامي: قطعت عذري فعلي السؤال. فقال أبوعبدالله عليه السلام:
يا شامي أخبرك كيف كان سفرك، و كيف كان طريقك، كان كذا و كذا.
فأقبل الشامي يقول: صدقت، أسلمت لله الساعة.
فقال أبوعبدالله عليه السلام: بل آمنت بالله الساعة، ان الاسلام قبل الايمان، و عليه يتوارثون و يتناكحون، و الايمان عليه يثابون.
فقال الشامي: صدقت فأنا الساعة أشهد أن لا اله الا الله، و أن محمدا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و أنك وصي الأوصياء.
تحريم الخمرة
[علل الشرائع 2 / 476، ب 224، ح 2: حدثنا محمد بن علي ماجيلويه، عن عمه محمد بن أبي القاسم، عن محمد بن علي الكوفي، عن عبدالرحمن بن سالم،...]
عن المفضل بن عمر قال: قلت لأبي عبدالله عليه السلام: لم حرم الله الخمر؟ قال:
حرم الخمر لفعلها و فسادها، لأن مدمن الخمر تورثه الارتعاش، و تذهب بنوره، و تهدم مروته، و تحمله علي أن يجتري ء علي ارتكاب المحارم، و سفك الدماء، و ركوب الزنا، و لايؤمن اذا سكر أن يثب علي حرمه، و هو لايعقل ذلك، و لايزيد شاربها الا كل شر.
اذا ألهمت الدعاء
مكارم الأخلاق 269، ب 10، الفصل 1: عن هشام بن سالم قال: قال أبو عبدالله عليه السلام:...
هل تعرفون طول البلاء من قصره؟
قيل: لا.
قال: اذا ألهم أحدكم الدعاء عند البلاء فاعلموا أن البلاء قصير.
عمق الفكر و دقة الملاحظة و غزارة المعاني
تبدو أكثر ما تبدو واضحة في حكمه وردوده علي أصحاب المذاهب المادية من الدهريين و الملحدين و غيرهم. و كان هدفه من ذلك اثبات وجود الصانع الواحد، و تفسير أسباب الصنعة علي هذا الوجه و الدلالة علي احكامها بما يضمن سلامة العيش و حسن التدبير روي المفضل بن عمر عنه قوله في خلق العينين و الحواس في الانسان و دور كل حاسة في الحياة و قدرة الخالق العظيم في خلق مخلوقاته بأحسن تقويم. قال للمفضل:
«انظر الآن يا مفضل الي هذه الحواس التي خص بها الانسان في خلقه و شرف بها علي غيره: كيف جعلت العينان في الرأس كالمصابيح فوق المنارة، ليتمكن من مطالعة الأشياء. و لم تجعل في الأعضاء التي تحتهن كاليدين و الرجلين، فتعترضها الآفات و يصيبها من مباشرة العمل و الحركة ما يعللها و يؤثر فيها و ينقص منها، و لا في الأعضاء الي وسط البدن كالبطن و الظهر فيعسر تقلبها و اطلاعها نحو الأشياء. فلما لم يكن لها في شي ء من هذه الأعضاء موضع، كان الرأس أسني المواضع للحواس و هو بمنزلة الصومعة (المنارة) لها.».
ثم يتساءل: هل يمكن أن يصدر هذا الخلق المتقن، و التنسيق العجيب الا من مدبر لطيف خبير هو الله. يقول عليه السلام:
«فهل يخفي علي من صح نظره، و أعمل فكره، أن مثل هذا الذي وصفت من تهيئة الحواس و المحسوسات بعضها يلقي بعضا، و تهيئة أشياء أخري تتم بها الحواس، أن هذا لا يكون الا بعمل و تقدير من لطيف خبير».
ثم يشرح لنا وظيفة البصر و السمع فيقول: «فخلق البصر ليدرك الألوان، فلو كانت الألوان، و لم يكن البصر يدركها لم يكن فيه منفعة و خلق السمع ليدرك الأصوات، فلو كانت الأصوات، و لم يكن سمع يدركها لم يكن فيها أرب... و كذلك سائر الحواس... ثم هذا يرجع متكافيا.. فلو كان بصر، و لم تكن الألوان، لما كان للبصر معني، و لو كان سمع و لم تكن أصوات، لم يكن للسمع موضع».
[ صفحه 236]
و كما أبان ايجابيات الحواس في حياة الانسان تحدث عن حالته حين يفقد حاسة منها قال للمفضل:
«فكر يا مفضل فيمن عدم البصر من الناس، و ما يناله من الخلل في أموره، فانه لا يعرف موضع قدميه، و لا يبصر ما بين يديه، و لا يفرق بين الألوان، و بين المنظر القبيح و الحسن، و لا يري حفرة الا هجم عليها، و لا عدوا الا أهوي اليه بسيف، و لا يكون له سبيل الي أن يعمل شيئا من هذه الصناعات مثل: الكتابة و التجارة... و الصياغة... حتي أنه لولا نفاذ ذهنه لكان كالحجر الملقي» ثم يتحدث عن فقدان السمع:
«و كذلك من عدم السمع يختل في أمور كثيرة، فانه يفقد روح المخاطبة و المحاورة.. و يعدم لذة الأصوات و اللحون المشجية و المطربة، و تعظم المؤونة علي الناس في محاورته حتي يتبرموا به و لا يسمع شيئا من أخبار الناس و أحاديثهم».
و كتاب التوحيد (أمالي المفضل) يجري كله علي هذا النسق من عمق التأمل في الكون و كائناته. فمن أعمل فكره طويلا في خلق الأشياء و وصل الي الحكمة فيها و استخلص حقائق خلقها، في مثل هذا البيان الدقيق الواضح، البعيد عن التصنع، و القريب من الطبيعة.
و الوافي بالقصد في غير تطويل و لا حشو و لا تكرار يقدر قيمة الأدب المطبوع عند الامام الصادق عليه السلام؛ ذلك الأدب القادر علي استيعاب ما تولده قوة الملاحظة و دقتها من تشعب الفكرة و قوة الاحساس بها.
و كذلك في حكمه الكثيرة التي سموها: (نثر الدرر). نجد مثل هذا الفن الجميل الذي يغوص في حقائق الخلق و أسرار النفوس، و لا يقدر جماله الا من أوتي قوة الفطرة وحدة الملاحظة، و توافرت له ثقافة انسانية منوعة و خبرة عميقة بأحوال النفس البشرية و حقائقها.
يقول في بعض حكمه: امن أوثق عري الايمان: أن تحب في الله، و تبغض في الله، و تمنع في الله» و هذه حكمة في اصلاح النفس و اصلاح الناس.
[ صفحه 237]
و قال عليه السلام: «الحريص علي الدنيا مثل دودة القز، كلما ازدادت من القز علي نفسها لفا، كان أبعد لها من الخروج حتي تموت غما» و هنا يحث الناس علي الكرم و الابتعاد عن البخل و حب الدنيا.
و يقول عليه السلام: «السريرة اذا صلحت قويت العلانية» هنا الربط بين الظاهر و الباطن.
و يقول عليه السلام: «لا زاد أفضل من التقوي، و لا شي ء أحسن من الصمت، و لا عدو أضر من الجهل، و لا داء أدوي من الكذب» نصائح جوهرية تفيد المرء في دنياه و آخرته.
و يقول عليه السلام، «لم يخلق الله يقينا لا شك فيه، أشبه بشك لا يقين فيه، من الموت».
و هذا الكلام لا يتيسر الا للذين أطالوا النظر في الانسان و الحياة حتي وصلوا الي معرفة النفس الانسانية فيما تظهر و تبطن و الي قوة احساسها بالحياة و مواقفها، و ما يقر في أعماقها من ذهول الرؤية في مواجهة الموت.
و يقول عليه السلام: «ليس لابليس جند أشد من النساء و الغضب» لا نعرف قولا سديدا في معرفة حالات النفس و تقلباتها، والشخصيتة الانسانية و مركباتها أفضل من هذا القول الذي قابل بين حدة الغضب و ما يقود اليه من ضلال الرشد و بين أعتي الغرائز البشرية
آيا خدا انسانها را براي رحمت آفريد يا براي عذاب؟
زنديق گفت: آيا خلق براي رحمت آفريده شدند يا براي عذاب؟
حضرت فرمودند: خدا آنان را براي رحمت آفريد و پيش از آنكه آنها را بيافريند مي دانست كه عده اي از آنها به سبب اعمال بد و انكارشان جهنمي خواهند شد.
زنديق گفت: آنهائي كه انكار كردند و مستوجب عقوبت شدند، عذاب
[ صفحه 98]
مي كند، ولي چرا آنهائي كه موحد هستند و او را شناختند عذاب مي كند؟
حضرت فرمودند: منكر الوهيت را با عذاب ابدي عذاب مي كند، ولي مقرّ به الوهيت را به خاطر معصيت (به اندازه ي معصيتش) عذاب مي كند سپس او را از جهنم خارج مي سازد، و پروردگارت هرگز كسي را ظلم نمي كند. [1] .
پاورقي
[1] بحارالأنوار: ج 10 ص 182.
حديث 113
شنبه
الخلق السي ء نكد.
اخلاق بد، طاقت فرساست.
بحار، ج 68، ص 394
علمه بالغائب 03
أبوجعفر محمد بن جرير الطبري: عن الحسين قال: أخبرنا أحمد بن محمد، عن محمد بن علي، عن علي بن محمد، عن صندل، عن سورة بن كليب قال: قال لي أبو عبدالله عليه السلام: يا سورة كيف حججت العام؟ قال: قلت استقرضت حجتي، و الله اني لأعلم أن الله سيقضيها عني، و ما كان أعظم حجتي الا شوقا اليك بعد المغفرة و الي حديثك، قال: أما حجتك فقد قضاها الله من عندي، ثم رفع مصلي تحته، فأخرج دنانير و عد عشرين دينارا و قال: هذه حجتك، و عد عشرين دينارا و قال هذه معونة اليك تكفيك حتي تموت. قلت: جعلت فداك أخبرني ان أجلي قد دنا؟ قال: يا سورة أترضي أن تكون معنا و مع اخوانك فلان و فلان؟ قلت: نعم. قال صندل: فما لبث الا بقية الشهر حتي مات [1] .
پاورقي
[1] دلائل الامامة: ص 118.
خدا جابر را رحمت كند
حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: كسي كه به حكم دين دوست نباشد و به حكم دين دشمن نباشد، پس دين ندارد.
و از زياد بن ابي الحلال نقل مي كند كه:
مردم درباره ي جابر بن يزيد و حديثها و عجائبي كه روايت مي كرد اختلاف كردند، من خدمت حضرت صادق عليه السلام رفته و خواستم از اين موضوع سؤال كنم؛ آن حضرت بدون پرسش فرمود: خدا جابر را رحمت كند، دروغ به ما نمي بست.
[ صفحه 201]
دعاء من صحيفة عتيقة إلي زرارة فيه دعاء علي بن الحسين للمهمات
################
پاورقي
################
سرچشمه ي علم مردم در نزد ما است
امام حسين عليه السلام با كاروان خود از حجاز به سوي كوفه رهسپار بود؛ در همان سفري كه در كربلا به شهادت رسيد. در سرزمين «ثعلبيه» (يكي از منزلگاه هاي بين كوفه و مكه) يك نفر از اهالي كوفه نزد امام
[ صفحه 222]
حسين عليه السلام آمد و سلام كرد. امام حسين عليه السلام جواب سلام او را داد و به او فرمود: اهل كجا هستي؟
او گفت: اهل كوفه هستم.
امام حسين عليه السلام (كه مي خواست حجت را بر او تمام كند، و گويا او از كوفه فرار كرده و لازم بود كه نصيحت شود) به او فرمود: سوگند به خدا اي برادر كوفي! اگر در مدينه تو را ديده بودم، جاي پاي جبرئيل را در خانه ي ما به تو نشان مي دادم و محلي كه جبرئيل بر پيامبر صلي الله عليه و آله در آن محل نازل مي شد، مشاهده مي كردي. اي برادر! كوفي با اين كه سرچشمه ي علم مردم در نزد ما است، آيا مردم، عالم شده اند و ما جاهل مانديم؛ اين از مطالبي است كه هرگز پذيرفته نيست [1] .
پاورقي
[1] اصول كافي، ج 1، ص 398، ح 2.
منافع الجبال
انظر يا مفضل الي هذه الجبال المركومة من الطين و الحجارة، التي يحسبها الغافلون: فضلا لا حاجة اليها.
و المنافع فيها كثيرة، فمن ذلك أن تسقط عليها الثلوج، فتبقي في قلالها لمن يحتاج اليه، و يذوب ما ذاب منه، فتجري منه العيون الغزيرة التي تجتمع منها الأنهار العظام،
[ صفحه 130]
و ينبت فيها ضروب من النبات و العقاقير التي لا ينبت مثلها في السهل، و يكون فيها كهوف و معاقل للوحوش من السباع العادية و يتخذ منها الحصون و القلاع المنيعة للتحرز من الأعداء و ينحت منها الحجارة للبناء و الأرحاء [1] و يوجد فيها معادن لضرب من الجواهر، و ما فيها خلال أخر لا يعرفها الا المقدر لها في سابق علمه.
پاورقي
[1] الارحاء: جمع رحي و هي الطاحون.
ارزيابي كلي احاديث طبي
پيش از ارزيابي احاديث طبي، پاسخ دادن به سه سؤال اساسي در اين باره، ضروري است:
سؤال اول: آيا علم پزشكي، مبدأ الهي دارد و متكي به وحي است؟ يا سرآغاز آن، تجربه ي انسان هاست؟
سؤال دوم: آيا پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت آن بزرگوار، از دانش پزشكي برخوردار بوده اند يا نه؟
سؤال سوم: بر فرض اطلاع آنان از دانش پزشكي، آيا بناي دين، ورود به مسائل پزشكي و درمان انواع بيماري هاي جسمي بوده است؟
الشافعي و التشيع
كيف و أئمة المذاهب أنفسهم قد أخذوا عن أهل البيت، و جعلوا ذلك فخرا لهم و سببا لنجاحهم، فهذا الإمام ابوحنيفة كان يأخذ باقوال علي عليه السلام حتي جعلوا ذلك من مرجحات مذهبه علي غيره من المذاهب لقول النبي صلي الله عليه و آله و سلم: «انا مدينة العلم و علي بابها» [1] ذكر ذلك المقدسي في أحسن التقاسيم.
و كان أبوحنيفة يفتخر بالاخذ عن الصادق عليه السلام و يقول: «لولا السنتان لهلك النعمان».
و نري مالك بن انس هو أحد تلاميذ الصادق، و عنه أخذ الشافعي و اخذ أحمد بن حنبل عنه، و كان الشافعي لا يروي إلا عن علي عليه السلام و لذلك اتهموه بالتشيع فافتخر بذلك قائلا:
أنا الشيعي في ديني و أصلي
بمكة ثم داري عسقلية
بأطيب مولد و أعز فخر
و أحسن مذهب يسمو البرية [2] .
و رماه يحيي بن معين بالرفض و قال: طالعت كتابه في السير فوجدته لم يذكر إلا علي بن ابي طالب و قد أظهر الشافعي ذلك في قوله:
يا راكبا قف بالمحصب من مني
و اهتف بقاعد خيفها و الناهض
سحرا إذا فاض الحجيج إلي مني
فيضا كملتطم الفرات الفائض
إن كان رفضا حب آل محمد
فليشهد الثقلان اني رافضي
و كذلك الإمام أحمد كان يفضل عليا علي الصحابة، و سئل يوما عن أفضل أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فقال: أبوبكر ثم عمر ثم عثمان، قيل فعلي؟ قال: سألتموني عن اصحابه و علي نفس محمد.
[ صفحه 233]
إلي غير ذلك مما يطول ذكره، علي انا نجد أهل المذاهب متفرقين كل يذهب إلي رجحان مذهبه و بطلان غيره، و يقيم كل فريق أدلة للغلبة و الظهور علي الآخر، و لسنا بصدد البحث عن ذلك، ولكن الغرض ان اخذ الشيعة عن أهل البيت انما هو لدلالة الكتاب و السنة، و يرون ضرورة للاخذ بأصول الدين و فروعه عنهم، فهم سفن النجاة و أمان الامة، و باب حطة من دخله كان من الآمنين، و العروة الوثقي التي لا انفصام لها، و أحد الثقلين لا يضل من تمسك بهما و لا يهتدي من ضل عن أحدهما.
و قد أشرنا للاسباب التي دعت لمقاومة مذهبهم من قبل ذوي النفوذ و السلطة بأوهام حاولوا تركيزها بدون اقامة دليل شرعي، و لا برهان عقلي.
و قد سرت تلك الامور المرتجلة يتلقفها السذج فما عن فم، و يتوارثونها جيلا عن جيل كقضية مسلمة، و الحق انها شبه و أوهام تناقلتها الالسن، و ساعدتها الظروف و الأحوال فصعب هجرها.
و مع هذا كله فان تلك المحاولات لم تقف موقف النجاح فقد انتشر المذهب بصورة واسعة النطاق كما سيأتي بيانه.
و هنا أمر آخر لابد من توضيحه: هو ان تلك المعارضات التي اجهد الساسة انفسهم في تركيزها، و آزرهم علي ذلك مرتزقة باعوا ضمائرهم بأبخس الثمن، انما كانت بعيدة كل البعد عن الواقع، و لا تجد من اولئك المتشدقين بذم الشيعة و الحط من كرامة اهل البيت من أقام دليلا منطقيا يستطيع أن يثبت ذلك الذم و ذلك الحط، و انما هم يتحمسون و يهرجون، و الحقيقة بعيدة عنهم، و الدين يتبرأ مما قالوا.
و نسبوا الي الشيعة أمورا كثيرة، لا يسعنا عرضها الآن، حتي أنهم نسبوهم الي القول بألوهية الأئمة، و هذا نهاية الحمق و غاية الجنون، و ان الاعتدال في القول خير من التهور، و من اعتدل فكره اعتدل قوله.
من اين أخذوا ذلك عن الشيعة و بأي دليل يثبتونه. نهم حملهم بغض الشيعة و التحامل علي أهل البيت بأن أضافوا الي الشيعة المخلصين طوائف الغلاة و حاولوا ربط عقائدهم بعقائد الشيعة، مع الفرق البين و عدم امكان الارتباط ولكنهم ظلموا الحقيقة، و تجرأوا علي أهل البيت بنسبة الغلاة الي اتباعهم، و هنا يلزمنا التعرض لذكر موقف الأئمة من التبرؤ من هذه النسبة و معاملة الشيعة لتلك الفرق.
[ صفحه 234]
پاورقي
[1] لهذا الحديث طرق كثيرة يتجاوز عددها المائة.
[2] مناقب الشافعي للفخر الرازي ص 51.
من لا يحضره الفقيه
للشيخ محمد بن علي بن الحسين بن موسي بن بابويه القمي الشهير بالصدوق المتوفي سنة 381 ه بالري، و رد بغداد سنة 355 ه و حدث بها، و كان جليلا حافظا للأحاديث بصيرا بالرجال ناقدا للأخبار كثير التأليف، و قد أحصيت مؤلفاته فكانت 300 كتابا علي اختلاف العلوم، و أهمها كتابه الجليل و هو «كتاب من لا يحضره الفقيه» الذي هو من أهم كتب الحديث عند الشيعة و عدد أحاديثه 5963 حديثا.
رأيه في علم الكلام
المعروف عن الشافعي انه كان يبغض علم الكلام و ينهي عنه، حتي ذهب الي عدم جعل كتب الكلام من كتب العلم، كما حدث الربيع: أن الشافعي كان يقول: لو أن رجلا أوصي بكتبه من العلم و فيها كتب الكلام لم تدخل كتب الكلام في تلك الوصية.
و كان يري لزوم تعزير أهل الكلام، و ضربهم و اهانتهم، و أن يطاف بهم في العشائر. و اشتهر عنه انه كان يقول: اياكم و الكلام. و كان يقول: و لئن يبتلي الله المرء بكل ما نهي عنه - ما عدا الشرك به - خير من أن ينظر في الكلام.
و هذا التشديد من الشافعي يدل علي بغضه لعلم الكلام، و عدم الرضا بتعلمه و النظر فيه. و هذا غريب جدا فان العصر الذي نشأ فيه الشافعي قد نضج فيه الكلام، و اتسع نشاط المتكلمين و أثاروا في المجتمع مسائل كثيرة و قد كثر النقاش و الجدل، و كان لابد لكل عالم أن يلتمس الدلائل و البراهين الفلسفية، لتقوية جانبه و الرد علي مخالفيه.
و كان لابد من الانهزام أمام ذلك التيار. اذا لم يكن هناك استعداد و قابلية للمقابلة و الرد عند خوض تلك المعارك التي دارت رحاها في عصره.
[ صفحه 218]
و قد علل الرازي نهي الشافعي عن علم الكلام و بغضه: بأن المعتزلة قد حرضوا الخلفاء علي أذي العلماء، و قد كانوا هم القوامين علي هذاالعلم، و أن الفتن العظيمة وقعت في ذلك الزمان بسبب خوض الناس في مسألة خلق القرآن، و أهل البدع استعانوا بالسلطان و قهروا أهل الحق، و لم يلتفتوا الي دلائل المحقين، و تلك الحكايات و الواقعات مشهورة، فلما عرف الشافعي ان البحث عن هذا العلم في ذلك الزمان ليس لطلب الحق، و ليس لله و في الله، بل لأجل الدنيا و السلطنة، فلا جرم أنه تركه و اعرض عنه و حرم من اشتغل به.
و في الواقع أن التعليل بعيد عن الواقع، لأن تلك الأمور التي أشار اليها كانت بعد موت الشافعي، و أن أكثر ما ذكره يحتاج الي اثبات.
و علي أي حال: فهل كان الشافعي مع نهيه عن علم الكلام علي جهل به؟ مع انا نري له ما يدل أنه يتعاطاه و يناطر فيه!!!
و بهذا نكتفي عن بيان آرائه، و سنعود لذلك ان شاء الله تعالي.
الحنفية
سنن الوضوء او مستحباته عندهم أشياء منها:
1 - غسل اليدين قبل ادخالهما الاناء ثلاثا الي الرسغ.
2 - السواك، و عند فقده يستاك بالاصبع.
3 - المضمضة و الاستنشاق.
4- النية اذ هي ليست بواجبة عندهم، و كذلك الترتيب و الموالاة كما تقدم.
5 - تكرار الغسل الي الثلاث.
[ صفحه 211]
6 - استيعاب المسح للرأس.
7 - التسمية [1] .
پاورقي
[1] البحر الزاخر و كتاب الاختيار لتعليل المختار و مراقي الفلاح و غيرها.
الحكم بن عتيبة
ابومحمد الحكم بن عتيبة الكندي الكوفي المتوفي سنة 115، 114.
خرج حديثه البخاري، و مسلم، و الترمذي، و ابوداود، و النسائي
[ صفحه 529]
و ابن ماجة و روي عنه مسعر، و الاوزاعني، و حمزة الزيات، و شعبة، و ابوعوانة، و منصور و خلق.
ذكره ابن قتيبة من رجال الشيعة و نص علي ذلك شعبة بن الحجاج. [1] .
و ذكره سيدنا شرف الدين من رواة الشيعة. [2] .
پاورقي
[1] تقدمة المعرفة لكتاب الجرح و التعديل - 139.
[2] المراجعات 55.
داوود بن علي - (عم السفاح و المنصور)
ولاه السفاح المدينة سنة 132 ه. فقبض عليها قبضة حديدية، اذ وضع العلويين بين فكي كماشة، فلم يستطيعوا في مدة حكمه التحرك المطمئن في المدينة، بل كانوا في حالة رعب مستمر، اذ ملأ السجون بالعلويين.
و هو الذي قدم السفاح و خطب بالناس عندما تولي الخلافة، و وعد الناس خيرا، و قال: انه و الله ما كان بينكم و بين رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم خليفة الا
[ صفحه 389]
علي بن أبي طالب عليه السلام و أميرالمؤمنين هذا الذي خلفي [1] .
هذا في بداية أمره تقربا للعلويين، ثم وطد حكمه بالأخذ بالظن و التهمة، و هو الذي قتل المعلي بن خنيس، مولي الامام الصادق عليه السلام.
و لم يدم حكمه سوي سنة واحدة، حتي ضج الامام الصادق عليه السلام من جوره و ظلمه و خاصة عندما قتل المعلي، فدعا عليه الامام فمات من ساعته [2] .
پاورقي
[1] مروج الذهب ج 2 / 270 - الكامل في التاريخ ج 3 / 492.
[2] انظر ترجمة المعلي.
السعادة و الشقاوة
قال: فما السعادة؟ و ما الشقاوة؟
قال عليه السلام: السعادة سبب خير تمسك به السعيد فيجره الي النجاة، و الشقاوة سبب خذلان تمسك به الشقي فيجره الي الهلكة، و كل بعلم الله.
عمار الساباطي
أبواليقضان عمار بن موسي الساباطي، كوفي سكن المدائن، روي عن أبي عبدالله و أبي الحسن عليهماالسلام، و قد نسب الي الفطحية فان صح فلا يخدش ذلك في وثاقته في الرواية، لا سيما بعد أن رود فيه عن الكاظم عليه السلام قوله: «استوهبت عمارا من ربي فوهبه لي» و قد ذكر ذلك الكشي في ثلاثة مواطن ص 164 و 256 و 313، و قد عدوه في الرؤساء الأعلام المأخوذ عنهم الحلال و الحرام، و قد عمل الأصحاب بأحاديثه، و هو كثير الرواية، و من سبر كتب الحديث عرف كثرة روايته، و قال الشيخ في الفهرست: له كتاب كبير جيد معتمد.
و ان له أخوين هما قيس و صباح، و قد رويا عن الصادق و الكاظم عليهماالسلام و هما من ثقات رواتهما أيضا.
مقدمة
بمجرد أن لبي الرسول الأعظم صلي الله عليه و آله و سلم نداء ربه و التحق بالرفيق الأعلي و سمع المسلمون بالفاجعة التي ألمت بهم ، ضج من كان في المسجد بالبكاء و العويل و أخذهم الذهول ، و سري ذلك بسرعة البرق في أنحاء المدينة المنورة سريان النار في الهشيم ، و تجمعوا في المسجد و حوله .
و جاء عمر بن الخطاب و معه المغيرة بن شعبة ، و كان أبوبكر بالسنح - ضيعة له خارج المدينة - ، و دخلا حجرة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و هو مسجي علي سريره ، فكشف عن وجهه الشريف ، فلما تيقن بموته صلي الله عليه و آله و سلم خرج الي الناس في المسجد و هم بتلك الحالة المدهوشة ، رافعا عقيرته و مهددا بقوله:ان رجالا من المنافقين يزعمون بأن محمدا قد مات ، و انه والله ما مات ولكنه قد ذهب الي ربه كما ذهب موسي بن عمران ، فقد غاب عن قومه أربعين ليلة ثم رجع اليهم بعد أن قالوا بأنه قد مات ، و والله ليرجعن رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم كما رجع موسي و ليقطعن أيدي و أرجل رجال زعموا أنه مات ، ثم شهر سيفه و قال:و لئن بلغني عن رجل من المسلمين يزعم أن محمدا قد مات ضربته بسيفي هذا ، و هو يرعد و يهدد و يتوعد .
[ صفحه 498]
فأثر قوله هذا في العامة من المسلمين تأثير السحر و أصابهم الذهول و الحيرة .
و بهذه الفذلكة السياسية المحنكة استطاع عمر الهيمنة علي عقول الناس ، و اغفالهم عن الاعتقاد بموت النبي صلي الله عليه و آله وسلم حتي ينصرفوا و لا يفكروا في مبايعة خليفته الذي عينه يوم غدير خم قبل وفاته بسبعين يوما ، لحين وصول أبي بكر المدينة من السنح .
و لما أحس الأنصار بجدية اقدام المهاجرين لتنفيذ مخططهم التآمري الذي دبروه بليل لتنحية الامام علي عليه السلام عن الخلافة و سبقهم في السيطرة علي سدة الحكم و احساسهم بدنو خيوط مؤامرة الانقلاب من الالتفاف حول أعناقهم ، بادروا بعقد اجتماع عام لهم في سقيفتهم - سقيفة بني ساعدة - لانتخاب سعد ابن عبادة الأنصاري زعيما لهم و خليفة لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم دون المهاجرين ، متناسين أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب و حقه في الخلافة .
و لما وصل أبوبكر من السنح في هذا الخضم المتلاطم بأمواج الأحداث السياسية السريعة ، استلم دوره في تنفيذ المخطط و أخذ زمام المبادرة بيده فدخل حجرة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و هو لا يزال مسجي علي سريره ، فكشف عن وجهه الشريف ، ثم خرج الي الناس و قال:من كان يعبد محمدا فان محمدا قد مات ، و من كان يعبدالله فان الله حي لا يموت ، ثم قرأ الآية الشريفة:و ما محمد ... الخ .
وخمد عمر و لم ينبس ببنت شفة ؛ لأن دوره قد انتهي ، و قال:و الله لكأني ما سمعت بهذه الآية .
وجاء من يخبر أبابكر و عمر و غيرهما بأن الأنصار مجتمعون في سقيفة بني ساعدة لانتخاب سعد بن عبادة خليفة لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم دونهم .
[ صفحه 499]
فركضوا مسرعين و دخلوا عليهم السقيفة ، و هناك حدثت الأحداث الرهيبة ، و جري الصراع المرير و التنازع الحاد ، و استطاع المهاجرون بحنكتهم السياسية و دهائهم المعهود أن يشقوا صفوف الأنصار بين الأوس و الخزرج و يثيروا الضغائن و الحزازات القديمة فيما بينهم ، و أخيرا تغلبوا عليهم و قفز أبوبكر علي سدة الخلافة بدهائه ، وجي ء به الي المسجد يزفونه كما تزف العروس ، و كل من يجدوه في الطريق يخطفوا يديه و يمسحوها علي يدي أبي بكر لمبايعته بالخلافة ، شاء أم أبي .
يجري هذا و علي بن أبي طالب و أهل بيته و شيعته منهمكون في تجهيز النبي ، ذاهلين من شدة المصاب عما يجري في الخارج و قد ذكرنا ذلك مفصلا في كتابنا « علي في الكتاب و السنة » [1] و في كتابنا « محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم » [2] من موسوعة المصطفي و العترة .
مند ذلك اليوم و الي يومنا هذا نمت هذه البذرة نموا سريعا و ترعرعت و لقحت و أعطت ثمارها و أصبحت الأمة فرقا و أحزابا و نحلا يضرب بعضهم رقاب البعض و يكفر بعضهم بعضا ، كما قال صلي الله عليه و آله و سلم .
ذكر الشيخ المفيد في ارشاده ، أنه قال:« أيها الناس ، لألفينكم ترجعون بعدي كفارا ، يضرب بعضكم رقاب بعض ، فتلقوني في كتيبة كمجر السيل الجرار ، ألا و ان علي بن أبي طالب أخي و وصيي يقاتل بعدي علي تأويل القرآن كما قاتلت علي تنزيله » [3] .
[ صفحه 500]
و توسعت الخلافات ثم توسعت حتي صارت كل شرذمة تدعي لنفسها الأحقية بالاسلام ، و لها عقيدة و رأي و مذهب خاص . و جاء دور بني امية بعد عهد أبي بكر و عمر و عثمان ليحيكوا علي منوالهم ، باغراء المرتزقة بالأموال من وعاظ السلاطين لينسجوا من خيالهم أحاديث ما أنزل الله بها من سلطان ، مدعين بأنها من أقوال الرسول صلي الله عليه و آله و سلم كذبا و بهتانا ، في فضائلهم و فضائل حكام بني امية ، كأبي هريرة و سمرة بن جندب و أبي موسي الأشعري و ابن أبي الدرداء ، و غيرهم من هذه النكرات ، العابدين لأهوائهم ، ليغيروا معالم الدين ضاربين حديث النبي صلي الله عليه و آله و سلم عرض الحائط ، علي رغم قوله صلي الله عليه و آله و سلم:« من كذب علي متعمدا فليتبوأ مقعده من النار » . [4] .
لقد أدرك أعداء الاسلام أن أهل البيت عليهم السلام مصدر الأصالة و النقاء ، و مفزع المسلمين في الشدائد و المحن ، و أن لهم مقاما و حرمة في نفوس أبناء الاسلام كافة ، فالكل ينظر اليهم بالاحترام و التقدير ، و يقدس ما يصدر عنهم ، و ينتهي اليهم ، لذلك حاولت العناصر المخربة و المدسوسة أن تتجه الي مصدر الأصالة و النقاء فتتستر تحت ظلاله ، و ترفع كذبا و زيفا شعار الولاء لأهل البيت عليهم السلام ، الذي لعنوهم و تبرأوا منهم ، و لتخطط بكيد و خبث لهدم عقيدة التوحيد و القضاء علي رسالة الاسلام و تشويه منهج أهل البيت عليهم السلام ، الدعاة الي الله ، و الامناء علي رسالة التوحيد ، فافتعلوا عقائد ضالة و فلسفات منحرفة ، فقالوا بحلول الله - جل و علا عن ذلك علوا كبيرا - في أجساد الأئمة ، و قالوا بتفويض الله الامور من الرزق و التاثير في الخلق و الجنة و النار الي أئمة أهل البيت عليهم السلام .
[ صفحه 501]
بل وينسب بعضهم الالوهية لأئمة أهل البيت عليهم السلام ، كل ذلك كيدا للاسلام و أهله ، و هدما لعقيدة التوحيد ، و كان وراء هذه التيارات العناصر المجوسية ، و المانوية ، و المزدكية ، و أمثالها ، التي أعلنت نفاقا الدخول في الاسلام و لم تؤمن به ، كما شارك الفكر اليهودي و النصراني المحرف بهذه الحملة التخريبية [5] .
و كم استطاعوا عن هذا الطريق من بلبلة العقول ، وزرع الشبهات ، ودس الروايات و المفاهيم الضالة ، و نسبتها لأهل البيت كذبا و تزويرا ، لذا فقد تصدي نفر من العلماء الأعلام و صنفوا كتب الرجال ، و فرزوا العناصر المدسوسة لتشخيص الكذابين و الوضاعين و أصحاب العقائد الضالة من عهد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و حتي آخر سلسلة أئمة أهل البيت عليهم السلام الرواة الامناء عن رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم لاسقاط كل رواية مدسوسة ، ولكشف كل راو متستر دساس ، كما فعل النجاشي في كتابه المعروف ب « رجال النجاشي » ، و الشيخ الطوسي في كتابيه « الفهرست » و « رجال الطوسي » و غيرهما .
و يحدثنا التأريخ عن وجود فرق ضالة و منحرفة نسبت نفسها لأهل البيت عليهم السلام كالغلاة و المفوضة ، و قد تبرأ أهل البيت منهم و لعنوهم و طردوهم و أبعدوهم ، بل و حكم فقهاء الامامية بنجاسة الغلاة و المفوضة .
[ صفحه 502]
و قد عد النوبختي [6] فرقا عديدة من الغلاة و المفوضة في كتابه « فرق الشيعة » ، و ذكر مواقف أئمة أهل البيت عليهم السلام منهم ، نذكر منها قوله:
« و أما أصحاب ( أبي الخطاب محمد بن أبي زينب الأجدع الأسدي ) و من قال بقولهم ، فانهم افترقوا لما بلغهم أن أباعبدالله جعفر بن محمد الامام الصادق عليه السلام لعنه وبري منه و من أصحابه » .
الي أن قال:
« و فرقة منهم قالت ان أباعبدالله جعفر بن محمد ( الصادق ) هو الله - جل و عز و تعالي علوا كبيرا - و ان أباالخطاب نبي مرسل .
فرقة قالت:جعفر بن محمد هو الله - عزوجل و تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا - و انما هو نور يدخل في أبدان الأوصياء فيحل فيها ، فكان ذلك النور هو جعفر بن محمد ( الصادق ) ثم خرج منه فدخل في أبي الخطاب » [7] .
ثم تابع النوبختي عرضه لهذه العقائد الضالة فقال:
« فهذه فرق أهل الغلو ممن انتحل التشيع و الي ( الخر مدينية ) [8] .
[ صفحه 503]
و المزدكية [9] و الزنديقية [10] و الدهرية [11] مرجعهم جميعا لعنهم الله ، وكلهم متفقون علي نفي الربوبية عن الجليل الخالق - تبارك و تعالي عن ذلك علوا كبيرا - و اثباتها في بدن مخلوق ، علي أن البدن مسكن لله ، و أن الله تعالي نور و روح ينتقل في هذه الأبدان - تعالي الله عن ذلك - الا أنهم مختلفون في رؤسائهم الذين يتولونهم ، يبرأ البعض من بعض و يلعن بعضهم بعضا » [12] .
كما نقل النوبختي من أخبار الفرق الضالة المنقرضة التي حاولت التستر بالانتساب الي أهل البيت عليهم السلام فرقه قالت:« ان محمد بن الحنفية ابن الامام علي بن أبي طالب عليه السلام هو المهدي سماه الامام علي مهديا ، لم يمت و لا يموت و لا يجوز ذلك ، ولكنه غاب و لا يدري أين هو ، و سيرجع و يملك الأرض ، و لا امام بعد غيبته الي رجوعه الي أصحابه ، و هم أصحاب ابن كرب » [13] .
ثم قال:
[ صفحه 504]
« و حمزة بن عمارة البربري منهم ، و كان من أهل المدينة ، ففارقهم و ادعي أنه نبي ، و أن محمد بن الحنفية هو الله - عزوجل و تعالي عن ذلك علوا كبيرا - و أن حمزة هو الامام ، و انه ينزل عليه سبعة أسباب من السماء فيفتح بهن الأرض و يملكها ، فتبعه علي ذلك ناس من أهل المدينة و أهل الكوفة ، فلعنه أبوجعفر ( الباقر ) محمد بن علي بن الحسين عليه السلام ، و بري منه و كذبه و برئت منه الشيعة » [14] .
كما لعن الامام الصادق عليه السلام صائدا النهدي الذي تابع هذه الفرقة الضالة وعده من الشياطين ، و قد عده الصادق في رواية فيمن كذب عليه [15] .
و فيما يلي نذكر ما رواه علماء الشيعة عن الامام الصادق عليه السلام في تحديد موقفه من اولئك الضالين الغلاة ، و من آرائهم المنحرفة ، و لعنه و طرده . ننقل لهم مثلا لهذا الموقف موقفه من أتباع أبي الجارود ، فقد نقل ابن نديم في « الفهرست »:
« ان الامام الصادق عليه السلام قال عنه:لعنه الله ، انه أعمي القلب ، أعمي البصر » . [16] .
كما لعن من الغلاة أبامنصور العجلي ، فقد ورد:
« و أبومنصور العجلي قد لعنه الامام الصادق ثلاثا ، كما ذكره الكشي في رجاله:300 ، و صلبه يوسف بن عمر الثقفي والي العراق في أيام هشام ابن عبدالملك » [17] .
[ صفحه 505]
و قد حدد الامام الصادق عليه السلام موقفا من اولئك الغلاة - أصحاب الفرق و المقالات المخالفة لعقيدة التوحيد - ، ثم ذكر مجموعة منهم ، و هم:
المغيرة بن سعيد ، و بزيع ، و السري ، و أبوالخطاب محمد بن أبي زينب الأجدع ، و معمر ، و بشار الشعيري ، و حمزة البربري ، و صائد النهدي ، و قال:
« لعنهم الله ، فانا لا نخلو من كذاب يكذب علينا ، أو عاجز الرأي ، كفانا الله مؤونة كل كذاب ، و أذاقهم حر الحديد » [18] .
و ورد عن الامام جعفر بن محمد الصادق عليه السلام البراءة من اولئك الغلاة في حديث هذا نصه:
« يا معشر الشيعة - شيعة آل محمد - ، كونوا النمرقة الوسطي ، يرجع اليكم الغالي ، و يلحق بكم التالي . فقال له رجل من الأنصار يقال له سعد:جعلت فداك ، ما الغالي ؟ قال:قوم يقولون فينا ما لا نقوله في أنفسنا ، فليس أولئك منا ، و لسنا منهم . قال:فما التالي ؟ قال:المرتاد يريد الخير ، يبلغه الخير و يؤجر عليه » [19] .
و نقل الينا أحد أصحاب الامام الصادق عليه السلام موقف الامام حين بلغه قول أبي الخطاب في الغلو ، و نقلت اليه مقالة أبي الخطاب فيه ، قال:
«فرأيت أباعبدالله قد أرسل دمعته من حماليق عينيه و هو يقول:( يا رب ، برئت اليك مما ادعي في الأجدع عبد بني أسد ، خشع لك شعري و بشري ، عبدلك ابن عبدلك ، خاضع ذليل ) ، ثم أطرق ساعة في الأرض كأنه يناجي شيئا ، ثم رفع رأسه و هو يقول:( أجل ، أجل ، عبد خاضع ، خاشع ، ذليل لربه ، صاغر ، راغم
[ صفحه 506]
من ربه ، خائف ، و جل ، لي والله رب أعبده ، لا اشرك به شيئا ، ما له أخزاه الله و أرعبه و لا آمن روعته يوم القيامة ... ما كانت تلبية الأنبياء هكذا ، و لا تلبيتي ، و لا تلبية الرسل ، انما لبيت ب:لبيك اللهم لبيك ، لبيك لا شريك لك ) » [20] .
و عن سدير قال:
« قلت لأبي عبدالله عليه السلام:ان قوما يزعمون أنكم آلهة ، يتلون بذلك علينا قرآنا:( هو الذي في السماء اله و في الأرض اله ) . فقال عليه السلام:( يا سدير ، سمعي و بصري و بشري و لحمي و دمي و شعري من هؤلاء براء ، و بري الله منهم ، ما هؤلاء علي ديني و لا علي دين آبائي ، و الله لا يجمعني الله و اياهم يوم القيامة الا و هو ساخط عليهم ) » [21] .
و كما كذبوا علي الامام الباقر و الصادق و تبرءا منهم ، كذلك كذبت فرق علي الامام موسي بن جعفر بعد وفاته ، و قالوا انه لم يمت ، ولكن رفع كما رفع عيسي ، و سيعود مرة اخري ، فتبرأ ولده الامام علي بن موسي الرضا منهم و لعنهم ، و هكذا كان أهل البيت عليهم السلام يبرأون من اولئك ، و هكذا كان كما قال الامام الصادق ، لا يزال يكذب علي أهل البيت عليهم السلام في كل فترة كذابون ، يستهدفون بذلك تشويه منهج أهل البيت عليهم السلام ، و الكيد للاسلام ، و تعريض حياة الأئمة للأخطار و سوء السمعة ، الا أن أهل البيت عليهم السلام حدودا الموقف الصريح من اولئك المخربين كما أوضحنا . و من نعم الله علي الاسلام و أهله أن انقرضت تلك الفرق الضالة و هي في مهد نشوئها ، و لم يبق منها الا ذكرها السي ء في كتب التأريخ .
[ صفحه 507]
قال الشيخ المفيد:و ليس من هؤلاء الفرق التي ذكرناها فرقة موجودة في زماننا هذا ، و هو سنة ثلاث و سبعين و ثلاثمائة الا الامامية الاثنا عشرية ... و هم أكثر فرق الشيعة عددا و علما و متكلمون و نظار و صالحون و عباد و متفقهة و أصحاب حديث و ادباء و شعراء ، و هم وجه الامامية و رؤساء جماعتهم و المعتمد عليهم في الديانة ، و من سواهم منقرضون [22] .
و الغريب أن بعض الذين في قلوبهم مرض يحاولون أن يشوهوا الحقائق و يقلبوا الامور ، فيتهموا منهج أهل البيت عليهم السلام بتلك الخرافات و الأباطيل و يصوروا الملتزمين بمنهج أهل البيت عليهم السلام بتلك الصورة الشوهاء المرفوضة المنقرضة ، من هنا كان لابد من الاشارة و التنبيه علي هذه الدسائس الخطرة و المحاولات الهدامة التي تستهدف شق وحدة المسلمين و تزييف الحقيقة .
و واضح لدي المحققين و الباحثين في شؤون العقائد أن هناك من ينتسب الي مذاهب المسلمين الاخري ، و يقول بالجبر و التجسيم ، و أن لله جسما و له كرسي يجلس عليه ، و أن عرض كرسيه سبعة أشبار ، و أن الله يدخل رجله في جهنم يوم القيامة فيطفي حرارتها ، و أنه ينزل الي سماء الدنيا علي حمار أبيض [23] .
و واضح أن جميع هذه الأقاويل أباطيل تنافي عقيدة التوحيد ، و الاسلام منها براء .
[ صفحه 508]
و أخيرا ، جاء دور الاستعمار الفكري بعد الحروب الصليبية بواسطة المستشرقين ، بدافع من الأفكار الهدامة ، الماسونية العالمية و قوي الصليبية و الصهيونية و الماركسية العالمية ، و الذين خططوا لهدم الدين و طمس معالم الاسلام و قيمه و حضارته ، و ابتدعوا فرقا و نحلا مختلقة و وهمية ليس لها أي أساس .
و من ذلك اليوم الي يومنا هذا نجد اختلاف الامة قائما علي قدم وساق فيما بينها ، حتي صارت طرائق قددا و أيادي سبأ ، أصبحوا أذلاء في عقر دورهم .
پاورقي
[1] علي في الكتاب و السنة 449:2.
[2] موسوعة المصطفي و العترة 443:1.
[3] محمد رسول الله:437 . « موسوعة المصطفي و العترة ».
[4] كنز العمال 8238:3.
[5] ان هذا العمل التخريبي و الأفكار الضالة لا ينحصر دورها و محاولاتها الهدامة ضد أهل البيت و محاولة التستر تحت شعارهم ، بل عملوا علي ادخالها عن طريق بقية فرق و طوائف المسلمين الاخري ، لذا تصدي الفلاسفة و العلماء و رجال الحديث من مذاهب المسلمين الاخري لمواجهتها و التخلص منها ، و ما زلنا نشاهد كثيرا من المدسوسات و العقائد غير الصحيحة في كتب المسلمين و تراثهم من مختلف الطوائف ، و هي ما يرفضها المحققون الملتزمون.
[6] النوبختي:هو أبومحمد الحسن بن موسي النوبختي ، من أعلام الامامية في القرن الثالث الهجري.
[7] النوبختي ، فرق الشيعة:59 ، طبعة 1388 ه.
[8] و هم فرقة من الشيعة العباسية ( الراوندية القائلين بامامة العباس عم الرسول صلي الله عليه و آله ) و يسمون ( الأبامسلمية ) لقولهم بامامة أبي مسلم ، و ادعائهم بأنه حي لا يموت ، و قالوا بالاباحات و ترك الفرائض ، و الي أصلهم ترجع فرقة ( الخرمية ) أتباع بابك الخرمي الذين استباحوا المحرمات و قتلوا المسلمين في الجبال بناحية أذربيجان ، انظر فرق الشيعة:46 و 47 ، طبعة 1355 ه ، النجف.
[9] المزدكية:أتباع مزدك الذي ظهر في أيام قباد والد أنوشيروان ، و اسم كتابه الذي ادعي نزوله عليه « ديستاو » ، و قولهم كقول المانوية ( ديانة فارسية قديمة ) في الأصلين:النور و الظلمة . انظر فهرست ابن النديم . و المزدكية هم الذين أباحوا المحرمات ، و زعموا أن الناس شركاء في الأموال و النساء ، و اليه يمت المذهب الاشتراكي ، تعليق السيد محمد صادق بحر العلوم علي كتاب « فرق الشيعة » للنوبختي.
[10] الزنديقية:هم الذين رفضوا تعاليم الأديان الالهية بحجة تحرر الفكر ، المصدر السابق.
[11] الدهريون:هم القائلون ان العالم موجود أزلا و أبدا ، لا صانع له ، و هم فرقة من الكفار الملحدين.
[12] النوبختي ؛ فرق الشيعة:60.
[13] النوبختي ؛ فرق الشيعة:44.
[14] النوبختي:فرق الشيعة:45.
[15] النوبختي ؛ فرق الشيعة:45.
[16] ابن النديم ؛ الفهرست:227.
[17] سعد بن عبدالله الأشعري ؛ المقالات و الفرق:47.
[18] رجال الكشي:305.
[19] الطبرسي:مشكاة الأنوار في غرر الأخبار:66 ، الطبعة الثانية 1385 ه.
[20] العلامة المجلسي ؛ بحارالأنوار 378:47 ، الطبعة الثالثة 1403 ه ، عن كتاب زيد النرسي.
[21] الكليني ؛ اصول الكافي 269:1 ، الطبعة الثانية.
[22] الشريف المرتضي ؛ الفصول المختارة:261 ، دار الأضواء - بيروت.
[23] في صحيح مسلم و البخاري و الترمذي و النسائي و أحمد و البيهقي و ابن جرير و ابن مردويه عن أنس بن مالك عن النبي صلي الله عليه و آله ، قال:« لا تزال جهنم يلقي فيها و تقول هل من مزيد حتي يضع رب العزة فيها قدمه فينزوي بعضها الي بعض و تقول قط قط بعزتك و كرمك ... الخ » . الجامع لأحكام القرآن للقرطبي 14:17 . تفسير سورة ق ، الآية 30.
حنان بن سدير
قال النجاشي: [1] حنان بن سدير بن حكيم بن صهيب أبوالفضل الصيرفي
[ صفحه 353]
الكوفي، روي عن أبي عبدالله، و أبي الحسن [موسي] عليه السلام.
له كتاب في صفة الجنة و النار.
و كان حنان في سدة الجامع علي بابه في موضع البزازين، و عمر حنان عمرا طويلا.
و ذكره الشيخ [2] في رجاله في أصحاب الكاظم عليه السلام، و قال: حنان بن سدير الصيرفي واقفي.
و قال في الفهرست: [3] حنان بن سدير له كتاب، و هو ثقة رحمه الله، روينا كتابه عن ابن أبي عمير، عن الحسن بن محبوب، عنه.
و قال الكشي: [4] حمدويه، قال: حدثنا أيوب بن نوح، عن حنان بن سدير، عن أبي عبدالله عليه السلام، قال: كنت جالسا عند أبي عبدالله عليه السلام و ميسر عنده، و نحن في سنة ثمان و ثلاثين و مائة، فقال: ميسرة بياع الزطي: جعلت فداك عجبت لقوم كانوا يأتون معنا الي هذا الموضع فانقطعت آثارهم و فنيت آجالهم. قال عليه السلام: و من هم؟ قلت: أبوالخطاب و أصحابه، و كان متكئا فجلس فرفع اصبعه الي السماء، ثم قال: علي أبي الخطاب لعنة الله و الملائكة و الناس أجمعين، فاشهد بالله انه كافر فاسق مشرك، و انه يحشر مع فرعون في أشد العذاب غدوا و عشيا، ثم قال: أما و الله اني لأنفس [5] علي أجساد اصيبت معه في النار.
[ صفحه 354]
و ذكره العلامة [6] في القسم الثاني، و قال: حنان بن سدير الصيرفي من أصحاب الكاظم عليه السلام واقفي، قاله الشيخ الطوسي رحمه الله. و قال في موضع آخر انه ثقة، و عندي في روايته توقف.
الي هنا نكتفي و نترك المجال لمن يريد المزيد في التحقيق مراجعة المعاجم الرجالية.
پاورقي
[1] رجال النجاشي: 146، الرقم 378.
[2] رجال الطوسي: 346، الرقم 5.
[3] فهرست الطوسي: 64، الرقم 244.
[4] رجال الكشي: 296، الرقم 524.
[5] أي: «يؤلمني دخول هؤلاء النار لاتباعهم أبي الخطاب و قتلهم علي نهجه».
[6] رجال العلامة: 218، الرقم 2.
دعاؤه الجامع لوسائل الخير
من أدعية الامام الصادق عليه السلام، الجامعة لوسائل الخير هذا الدعاء الجليل:
[ صفحه 236]
«اللهم، إملا قلبي حبا لك، وخشية منك، وتصديقا وإيمانا بك، وفرجا منك وشوقا إليك، يا ذا الجلال والاكرام، اللهم، حبب إلي لقاءك، واجعل لي في لقائك خير الرحمة والبركة، وألحقني بالصالحين، ولا تخزني مع الاشرار، وألحقني بصالح من مضي، واجعلني من صالح من بقي، وخذ بي في سبيل الصالحين، وأعني علي نفسي، بما تعين به الصالحين علي أنفسهم، ولا تردني في سوء إستنقذتني منه يا رب العالمين، أسألك إيمانا لا أجل له دون لقائك، تحييني وتميتني عليه، وتبعثني عليه، إذا بعثتني، وأبرئ قلبي من الرياء، والسمعة، والشك في دينك.
اللهم، أعطني نصرا في دينك، وقوة في عبادتك، وفهما في خلقك، واكفلني في رحمتك، وبيض وجهي بنورك، واجعل رغبتي فيما عندك، وتوفني في سبيلك علي ملتك وملة رسولك.
اللهم، إني أعوذ بك من الكسل والهم، والجبن، والبخل، والقسوة، والفترة، والمسكنة، أعوذ بك يا رب من نفس لا تشبع، ومن قلب لا يخشع، ومن دعاء لا يسمع، ومن صلاة لا ترفع، وأعيذ بك نفسي، وأهلي، وذريتي، من الشيطان الرجيم، اللهم لا يجيرني منك أحد، ولا أجد من دونك ملتحدا، فلا تخذلني ولا تردني في هلكة، ولا تردني بعذاب، أسألك الثبات علي دينك، والتصديق بكتابك وتقبل مني، وزدني من فضلك، إني إليك راغب، اللهم، إجعل ثواب منطقي، وثواب مجلسي، رضاك عني، واجعل عملي، ودعائي خالصا
[ صفحه 237]
لك، واجعل ثوابي الجنة برحمتك، واجمع لي جميع ما سألتك، وزدني من فضلك إني إليك راغب.
اللهم، غارت النجوم، ونامت العيون، وأنت الحي القيوم، لا يواري منك ليل ساج، ولا سماء ذات أبراج، ولا أرض ذات مهاد، ولا بحر لجي ولا ظلمات بعضها فوق بعض، تدلج الرحمة علي من تشاء من خلقك، تعلم خائنة الاعين، وما تخفي الصدور، أشهد بما شهدت به علي نفسك، وشهدت ملائكتك، وأولو العلم، لا إله إلا أنت العزيز الحكيم، ومن لم يشهد علي ما شهدت به علي نفسك، وشهدت ملائكتك وأولو العلم، فاكتب شهادتي مكان شهادته، اللهم، أنت السلام، ومنك السلام يا ذا الجلال والاكرام أسألك أن تفك رقبتي من النار.» [1] .
وحفل هذا الدعاء الجليل، بجميع وسائل الخير، التي يسمو بها الانسان، وترفع مستواه، إلي أرقي درجات المنيبين والمتقين، فما من وسيلة من وسائل الخير إلا سألها الامام عليه السلام، من الله تعالي، أن يمنحه اياها، ويوفقه إلي العمل بها.
پاورقي
[1] اصول الكافي 2 / 586 - 587.
في الطمع
قال الصادق: بلغني أنه سئل كعب الاحبار: ما الأصلح في الدين و ما الأفسد؟ فقال: الأصلح الورع. و الأفسد الطمع.
فقال له السائل: صدقت يا كعب، و الطمع خمر الشيطان يسقي بيد لخواصه. فمن سكر منه لا يصحي الا في أليم عذاب الله بمجاورة ساقيه، و لو لم يكن في الطمع سخطة الا مشاراة الدين بدنيا، لكان سخطا عظيما.
قال الله عز من قائل: «أولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدي و العذاب بالمغفرة». [1] .
قال أميرالمؤمنين: تفضل علي من شئت فأنت أميره و استغن عمن شئت فأنت نظيره، و افتقر الي من شئت فأنت أسيره، و الطامع منزوع عنه الايمان و هو لا يشعر، لأن الايمان يحجز بين العبد و بين الطمع في الخلق، فيقول: يا صاحبي خزائن الله مملوءة من الكرامات، و هو لا يضيع أجر من أحسن عملا. و ما في أيدي الناس مشوب بالعلل، و يرده الي التوكل و القناعة، و قصر الأمل و لزوم الطاعة و اليأس من الخلق.
فان فعل ذلك لزمه و قد صلح [2] و ان لم يفعل ذلك تركه مع شؤم الطبع و فارقه.
[ صفحه 235]
پاورقي
[1] سورة البقرة: الآية 175.
[2] و من.
ابن سيار
محدث لم يتعرض لذكره أكثر أصحاب كتب الرجال والتراجم في كتبهم.
روي عنه الحسن بن سعيد.
المراجع:
معجم رجال الحديث 22: 191.
سفيان بن عطية الثقفي
سفيان بن عطية الثقفي، الكوفي.
إمامي.
المراجع:
رجال الطوسي 213. تنقيح المقال 2: 39. خاتمة المستدرك 806. معجم رجال الحديث 8: 156. نقد الرجال 154. جامع الرواة 1: 367. مجمع الرجال 3: 133. أعيان الشيعة 7: 266. منتهي المقال 148. منهج المقال 165.
محمد بن الحسن بن أبي سارة الأنصاري (الرؤاسي)
أبو جعفر محمد بن الحسن بن أبي سارة الأنصاري بالولاء، القرطي، الكوفي، النيلي، المعروف بالرؤاسي، وقيل في اسمه محمد بن أبي سارة الحسن وقيل علي. من ثقات محدثي الامامية، وأحد أئمة النحو واللغة والقراءات، وكان مفسرا، أديبا، شاعرا، مؤلفا، فاضلا. روي عن الإمام الباقر عليه السلام أيضا. كان من أهل الكوفة، سكن هو وأبوه قلة النيل فعرف بالنيلي، واشتهر بالرؤاسي لأنه كان كبير الرأس. أخذ عنه الكسائي والفراء علم العربية ورويا عنه، وروي عنه خلاد بن عيسي الصيرفي أيضا. كان أول كوفي وضع كتابا في النحو وسماه (الفيصل)، وله كتاب (الافراد والجمع)، و (القراءة)، و (الوقف والابتداء)، و (الهمز)، و (معاني القرآن)، و (اعراب القرآن) و (التصغير).
[ صفحه 53]
توفي سنة 187، وقيل قبل سنة 193.
المراجع:
رجال الطوسي 135 و 284 وفيه: أسند عنه. رجال النجاشي 227. تنقيح المقال 3: قسم الميم: 99. رجال ابن داود 168. الكني و الألقاب 1: 187. تأسيس الشيعة 67 و 344. الذريعة 16: 19 و 405 و 17: 53 و 25: 139 وغيرها. رجال بحر العلوم 1: 276. هداية المحدثين 232. نقد الرجال 299. جامع الرواة 2: 89. روضات الجنات 7: 263. رجال الحلي 153. معجم الثقات 105. مجمع الرجال 5: 181. معجم رجال الحديث 14: 261 و 15: 205. فهرست النديم 71. ريحانة الأدب (فارسي) 7: 348. رجال البرقي 10. منتهي المقال 268. منهج المقال 290. روضة المتقين 14: 432. وسائل الشيعة 20: 321. إتقان المقال 120. رجال الأنصاري 156. الوجيزة 46. بغية الوعاة 33. معجم الأدباء 18: 121. نور القبس 279. الوافي بالوفيات 2: 334. معجم المؤلفين 9: 191. نزهة الألبا 54. هدية العارفين 2: 7. اللباب 2: 40. طبقات ابن الجزري 2: 116. الأعلام 6: 271. طبقات الداودي 2: 134. مراتب النحويين 24. الجرح والتعديل 3: 2: 283.